ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٩)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:08 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او هیبت و شوکت نمانده
هر که بر خود در سئوال گشادتـــا بـــمــیــرد نــیــازمـــنــد بـــود
آز بــگــذار و پــادشــاهـی کــنگــردن بــیــطــمــع بـــلــنــد بــود
یکی از ملوک آنطرف اشارت کرد که توقع بکرم اخلاق مردان چنانست که بنان و نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد بحکم آنکه اجابت دعوت سنتست.
دیگر روز ملک بعذر قدمش رفت عابد از جای برخاست و ملک را در کنار گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت. چون غایب شد یکی از اصحاب پرسید: شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدم. گفت: نشنیدی؟
هر که را بـر سماط بـنشستیواجـب آمد بـخدمتـش بـرخـاست
گـوش تـواند کـه همه عـمر وینـشـنـود آواز دف و چــنـگ و نـی
دیده شـکـیبـد ز تـماشـای بـاغبـی گل و نسـرین بـسـرآرد دماغ
ور نــبــود بــالــش آگــنــده پــرخـواب تــوان کـرد حـجـر زیـر سـر
ور نبـود دلـبـر همـخـوابـه پـیشدست توان کرد در آغوش خویش
ویـن شـکـم بـیـهـنـر پـیـچ پـیـچصـبــر نـدارد کـه بــسـازد بــهـیـچ



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.