ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٣)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:09 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی در مسجد سنجاربه تطوع بانگ نماز گفتی به ادایی که مستمعانرا از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل و نیک سیرت نمی خواستش که دل آزرده گردد.
گفت: ای جوانمرد مراین مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام ترا ده دینار میدهم تا جائی دیگر روی. برین قول اتفاق کردند و برفت و بعد از مدتی درگذری پیش امیر بازآمد.
گفت: ای خداوند بر من حیف کردی که بده دینارم از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته ام بیست دینار همیدهند تا بجای دیگر روم و قبول نمیکنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند.
بتیشه کس نخراشد ز روی خارا گلچنانکه بانگ درشت تو میخراشد دل



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.