ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٤)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:09 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان گفته و مطمح نظرش جائی خطرناک و ورطه هلاک. نه لقمه ای که مصور شدی که بکام آید یا مرغی که بدام افتد
چــو در چـــشــم شــاهــد نــیــایــد زرتزر و خـــاک یـــکـــســـان نـــمـــایـــد بـــرت
باری به نصیحتش گفتند: از این خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر. بنالید و گفت:
دوســتــان گــو نــصــیـحــتــم مــکــنـیـدکـــــه مـــــرا دیــــده بـــــر ارادت اوســـــت
جــنـگــجــویـان بــزور پــنــجــه و کــتــفدشــمـنـانـرا کــشــنـد و خــوبــان دوســت
شرط مودت نباشد باندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن
تــو کـه در بــنـد خــویـشــتــن بــاشــیعــــشــــق بـــــازی ز دروغ زن بــــاشــــی
گـــر نـــشـــایـــد بـــدوســـت ره بـــردنشـــرط یـــاریـــســــت در طـــلـــب مـــردن
گـر دسـت دهـد کـه آسـتــیـنـش گـیـرمورنـــه بــــروم بـــر آســـتـــانـــش مـــیـــرم
متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او. پندش دادند و بندش نهادند. سودی نکرد
دردا کـه طــبــیـب صــبــر مـی فــرمـایـدویـن نـفــس حــریـص را شــکـر مـی بــایـد
آن شــنـیـدی کـه شــاهـدی بــنـهـفــتبـــا دل از دســـت رفــتـــه ای مــیــگــفــت
تـــا تـــرا قــدر خـــویــشـــتـــن بـــاشــدپــیـش چــشـمـت چــه قـدر مـن بــاشــد؟
آورده اند که مرآن پادشه زاده را که ملموح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان.
سخنهای لطیف میگوید و نکته های بدیع از وی میشنوند. چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد.
پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او. مرکب بجانب او راند. چون دید که نزدیک او عزم آمدن دارد بگریست و گفت
آنـکـس کـه مـرا بـکـشـت بـازآمـد پـیـشما نا که دلش بـسوخـت بـر کشتـه خـویش
چندانکه ملاطفت کرد و پرسیدش که از کجائی و چه نامی و چه صنعت دانی؟ در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس زدن نداشت
اگـر خـود هـفـت سـبـع از بــر بــخـوانـیچـــــو آشـــــفـــــتـــــی ا ب ت نــــدانــــی
گفتا: سخنی با من چرا نگوئی که هم از حلقه درویشانم بلکه حلقه بگوش ایشانم. آنگه بقوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سربرآورد و گفت
عجبـست بـا وجودت که وجود من بـماندتـو بـگـفـتـن اندر آئی و مـرا سـخـن بـمـاند!
این بگفت و نعره ای بزد و جان بحق تسلیم کرد
عجب از کشته نباشد بدر خیمه دوستعجب از زنده که چون جان بدرآورد سلیم؟!



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.