ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٩)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:09 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
دانشمندی را دیدم بکسی مبتلا شده، و رازش از پرده برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری بلطافتش گفتم: دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر ذلتی نیست.
با وجود چنین معنی، لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت: ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آید که صبر از نادیدن او. و حکیمان گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانترست که چشم از مشاهده برگرفتن
هر که بی او بسر نشاید بـردگـر جـفـائی کـنـد بــبــایـد بـرد
روزی از دست گفتـمش زنهارچـند از آن روز گفتـم اسـتـغفار
نکند دوست زینهار از دوستدل نهادم بر آنچه خاطر اوست
گر بـلطـفـم بـنزد خـود خـواندور بــقــهــرم بـــرانــد، او دانــد



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.