ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٤)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:10 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بیکران حقوق صحبت ثابت شده. آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد.
و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند
نـگـار مـن چـو درآیـد بـخـنـده نـمـکـیـننمک زیاده کـند بـر جـراحـت ریشـان
چه بودی ار سر زلفش بدستم افتادیچو آستین کریمان بدست درویشان
طایفه دوستان بر لطف این سخن نه. که بر حسن سیرت خویش گواهی همی داده بودند و آفرین کرده و او هم در آن جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت دیرین تأسف خورده و بخطای خویش اعتراف نموده.
معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست. این بیتها فرستادم و صلح کردیم
نـه مــا را در مــیـان عــهـد و وفــا بــودجــفـا کـردی و بــد عـهـدی نـمـودی
بـیـک بــار از جـهـان دل در تـو بـسـتـمنـدانـســتــم کــه بــرگـردی بــزودی
هـنـوزت گـر ســر صـلـحــســت بــازآیکـزان محـبـوب تـر بـاشـی که بـودی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.