ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٩)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:10 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال وی بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام اختیار از دست داده.
بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت
و رب صـدیق لا منی فـی ودادهاالـم یـرهـا یـومـا فـیوضـح لـی عـذری
کاش کانان که عیب من جستـندرویــت ای دلــســتـــان بـــدیــدنــدی
تـــا بـــجــای تــرنــج در نــظــرتبــی خــبـــر دســتــهــا بـــریــدنــدی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی که فذلک الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه.
بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیأت او نظر کرد.
شخصی دید سیه فام ضعیف اندام در نظرش حقیر آمد بحکم آنکه کمترین خدم حرم او بجمال از او در پیش بودند و بزینت بیش.
مجنون بفراست دریافت. گفت: از دریچه چشم مجنون بایستی در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند
ما مر من ذکر الحمی بمسمعیلو سمعت ورق الحمی صاحت معی
یا معـشـر الـخـلـان قـولوا لـلـمعـافی لست تـدری ما بـقلب الموجعی
تـندرسـتـان را نـبـاشـد درد ریشجـز بـهـمـدردی نـگـویـم درد خـویـش
گـفـتـن از زنبـور بـی حـاصـل بـودبـا یکـی در عـمر خـود ناخـورده نیش
تـا تـرا حـالـی نبـاشـد همچـو مـاحـال مـا بــاشـد تـرا افـسـانـه پـیـش
سوز من بـا دیگری نسـبـت مکناو نمک بـر دست و من بر عضو ریش



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.