ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٢٠)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:10 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و برحسب واقعه گویان
در چـشـم مـن آمـد آن سـهی سـرو بـلـنـدبــربــود دلــم ز دســت و در پــای افــکــنــد
ایـن دیـده شــوخ مـیـکــشــد دل بــکــمـنـدخـواهـی کـه بـکـس دل نـدهی دیده بـبـنـد
شنیدم که درگذری پیش قاضی آمد، برخی از این معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده. دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت: از علمای معتبر که هم عنان او بود
آن شــاهـدی و خــشــم گـرفـتــن بــیـنـشو آن عـقـده بــرابــر وی تــرش شــیـریـنـش
در بـلـاد عـرب گـویند ضـرب الـحـبـیب زبـیباز دســت تــو مــشــت بــر دهــان خــوردن
خـوشـتـر کـه بـدسـت خـویـش نـان خـوردنهمانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید
انـــگـــور نـــوآورده تــــرش طــــعــــم بــــودروزی دو سـه صـبـر کـن کـه شـیـرین گـردد
این بگفت و بمسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول که در مجلس حکم او بودند زمین خدمت ببوسیدند که باجازت سخنی در خدمت بگوئیم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته اند:
نـه در هـرســخــن بــحــث کــردن رواســتخــطــا بــر بــزرگـان گـرفــتــن خــطــاســت
اما بحکم آنکه سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آنست که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع درنوردی که منصب قضا پایگاهی منیعست تا بگناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی
یـــکـــی کـــرده بــــی آبــــروئی بــــســـیچـــــه غـــــم دارد از آبـــــروی کــــســـــی
بـــســـا نــام نــیــکـــوی پـــنــجـــاه ســـالکــه یــک نــام زشــتــش کــنــد پـــایــمــال
قاضی را نصیحت یاران یک دل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صوابست و مسئله بی جواب ولیکن
مـلــامــت کــن مــرا چــنـدانـکــه خــواهـیکـه نـتــوان شـسـتــن از زنـگـی سـیـاهـی
از یـاد تــو غــافــل نــتــوان کــرد بــهــیـچــمســر کـوفـتــه مـارم نـتــوانـم کـه نـپــیـچــم
این بگفت و کسانرا به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته اند: هرکرا زر در ترازوست زور در بازوست. و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد
هـــــر کـــــه زر دیـــــد ســــــر فــــــرو آوردور تـــــرازوی آهــــنــــیــــن دوشــــســـــت
فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی:
امـشـب مگـر بـوقـت نمیخـواند این خـروسعـشـاق بـس نـکـرده هنوز از کـنـار و بـوس
پــســتــان یـار در خــم گــیـســوی تــابــدارچــون گـوی عـاج در خــم چــوگـان آبــنـوس
یک دم که چـشـم فتـنه بـخـوابـسـت زینهاربــیـدار بــاش تــا نـرود عــمـر بــر فـســوس
تـا نـشـنـوی ز مـسـجـد آدینـه بـانـگ صـبـحیــا از در ســـرای اتـــابـــک غـــریــو کـــوس
لب از لبـی چـو چـشـم خـروس ابـلهی بـودبــرداشــتــن بــگــفــتــن بــیـهـوده خــروس
قاضی در این حالت، که یکی از متعلقان درآمد و گفت: چه نشنیی! خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بلکه حقی گفته اند.
تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرونشانیم مبادا که فردا چون بالا گیرد عالمی را فرا گیرد. قاضی بتبسم در او نظر کرد و گفت
پـــنـــجـــه در صـــیـــد بـــرده ضـــیــغـــم راچـــه تـــفـــاوت کـــنــد کـــه ســـگ لـــایــد
روی در روی دوســـــت کـــــن، بـــــگـــــذارتـــا عـــدو پـــشـــت دســـت مـــیــخـــایــد
ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمائی؟ ملک گفت: من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه دهر باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند. این سخن در سمع قبول من نیاید، مگر آنگه که معاینه گردد که حکیمان گفته اند
بـــتــنــدی ســبــک دســت بــردن بــتــیــغبـــدانـــدان گـــزد پـــشـــت دســـت دریـــغ
شنیدم که سحرگاه با تنی چند از خاصان به بالین قاضی فرازآمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی.
بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز که آفتاب برآمد. قاضی دریافت که حال چیست. گفت: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قبل مشرق.
گفت: الحمدالله که در توبه همچنان بازست. بحکم این حدیث که لا یغلق باب التوبه علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک
ایـن دو چــیــزم بــر گــنــاه انــگــیــخــتــنــدبـــخـــت نــافــرجـــام و عـــقــل نــاتـــمــام
گــر گــرفــتـــارم کــنــی مــســتـــوجـــبـــمور بــبــخــشــی عــفــو بــهـتــر کـانـتــقــام
ملک گفتا: توبه در این حالت که بر هلاک خویش اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا
چــه ســود از دزدی آنــگــه تـــوبـــه کــردنکــه نــتــوانـی کــمــنـد انـداخــت بــر کــاخ
بــلــنــد از مــیـوه گــو کــوتــاه کــن دســتکــه کــوتــه خــود نــدارد دســت بــر شــاخ
ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان عقوبت در وی آویختند. گفت: مرا در خدمت سلطان یک سخن باقیست ملک بشنید و گفت: آن چیست؟ گفت:
بآســتــیـن مـلـالـی کـه بــر مـن افـشـانـیطــمـع مـدار کــه از دامـنـت بــدارم دســت
اگر خلاص محالست از این گنه که مراستبـدان کـرم کـه تـو داری امـیـدواری هـسـت
ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی. ولیکن محال عقلست و خلاف شرع که ترا فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهائی دهد.
مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان پروده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام.
دیگر را بینداز تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و بعفو از سر جرم او درگذشت و متعنتان را که اشارت بکشتن او همی کردند گفت:
هــر کــه حــمــال عــیـب خــویـشــتــنــیـد!طـــعـــنــه بـــر عـــیــب دیــگــران مــزنــیــد



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.