ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 22:10 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم، که جوانی از در درآمد و گفت: در این میان کسی هست که پارسی داند؟ اشارت بمن کردند. گفتش خیر است.
گفت: پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و بزبان پارسی چیزی میگوید و مفهوم ما نمیگردد. اگر بکرم رنجه شوی مزد یابی باشد که وصیتی همی کند. چون ببالینش فرا رسیدم این میگفت:
دمـــی چــــنـــد گـــفــــتــــم بــــرآرم بــــکــــامدریـغــا کــه بــگـرفــت راه نـفــس
دریـــغــــا کــــه بــــر خــــوان الــــوان عــــمــــردمی خـورده بـودیم و گفتـند بـس
معانی این دو سخن را بعربی با شاهیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تأسف او همچنان بر حیات دنیا. گفتم: چگونه در این؟ گفت: چه گویم؟
ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسیکه از دهانش بـدر میکنند دندانی
قـیـاس کـن کـه چـه حـالـت بــود در آنـسـاعـتکه از وجود عزیزش بدر رود جانی
گفتم تصور مرگ از سر بدر کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته اند: مزاج ار چه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گر چه هایل بود دلالت کلی بر هلاک نکند، اگر فرمائی طبیبی رابخوانم تا معالجت کند دیده برکرد و بخندید و گفت:
دســـت بـــر هـــم زنـــد طـــبـــیـــب ظـــریـــفچـون خـرف بـینـد اوفـتـاده حـریف
خــــواجــــه دربــــنـــد نـــقـــش ایـــوانـــســـتخـانـه از پـای بــسـت ویـرانـسـت
پـــــیــــرمـــــردی ز نــــزع مــــیــــنــــالـــــیــــدپــیـرزن صـنـدلـش هـمـی مـالـیـد
چــــون مـــخــــبــــط شــــد اعـــتــــدال مـــزاجنـه عــزیـمـت اثــر کـنـد نـه عـلـاج



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.