ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٤)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:11 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه بپای گریوه ای سست مانده، پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه خسبی که نه جای خفتنست؟
گفتم: چون روم که نه پای رفتن است. گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن
ای که مشتاق منزلی مشتابپـنـد مـن کـاربـنـد و صـبـر آمـوز
اسب تـازی دو تک رود بـشتاباشتر آهسته میرود شب و روز



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.