ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٥)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:11 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
جوانی چست، لطیف، خندان، شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد.
بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوسش پژمریده. پرسیدمش: چه گونه ای و چه حالتست؟ گفت: تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم
ماذا الصـبـی و الـشـیب غـیر لمتـیو کــفــی بــتــغــیـر الــزمــان نـذیـرا
چون پیر شدی ز کودکی دست بداربــازی و ظـرافـت بــجــوانـان بــگـذار
طــرب نــوجـــوان ز پـــیــر مــجـــویکــه دگــر نـایـد آب رفــتــه بــجــوی
زرع را چــــون رســــیـــد وقــــت درونــخــرامــد چــنــانــکــه ســبــزه نـو
دور جــوانـی بــشــد از دســت مــنآه و دریــــغ آن ز مــــن دلــــفـــــروز
قـوت ســرپــنـجــه شــیـری بــرفـتراضـیـم اکـنـون بـه پـنـیـری چـو یـوز
پــیـرزنــی مــوی ســیـه کــرده بــودگـفـتـمـش ای مـامـک دیـریـنـه روز؟
مـوی بــتـبــلـیـس سـیـه کـرده گـیـرراست نخواهد شدن این پشت کوژ



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.