ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (٤)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:11 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
معلم کتابی را دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار، بدخوی مردم آزار، گداطبع ناپرهیزکار، که عیش مسلمانان بدیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه بدست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار.
گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را بمصلحی دادند پارسای سلیم نیکمرد حلیم، که سخن بجز بحکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.
کودکانرا هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند. باعتماد حلم او علم فراموش کردند و اغلب اوقات ببازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی
استاد و معلم چو بود بی آزارخرسک بازند کودکان در بازار
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم. معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و بمقام خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که دیگر باره ابلیس را معلم ملائکه چرا کردند؟ پیرمردی ظریف جهاندیده بشنید و بخندید و گفت:
پـادشاهی پـسر بـمکتـب دادلـوح سـیمینش بـر کـنار نهاد
بــر سـر لـوح او نـبـشـتـه بـزرجـور اسـتـاد بـه کـه مهر پـدر



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.