ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٦)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:12 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
پارسائی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته، عقوبت همیکرد. گفت: ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزوجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بروی فضیلت داده، شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند، نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری
بـر بـنـده مـگـیـر خـشـم بـسـیـارجـورش مـکـن و دلـش مـیـازار
او را تـــو بـــه ده درم خـــریـــدیآخـــر نــه بـــقــدرت آفــریــدی
این حکم و غرور و خشم تـا چـندهسـت از تـو بـزرگـتـر خـداونـد
ای خــواجــه ارســلـان و آغـوشفـرمـانده خـود مـکـن فـراموش
در خبرست از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت: بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که بنده صالح را ببهشت برند و خواجه فاسق بدوزخ
بر غلامی که طوع خدمت تستخشم بیحد مران و طیره مگیر
کـه فـضـیـحـت بـود بــروز شـمـاربـنـده آزاد و خـواجـه در زنـجـیر



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.