ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت (١٧)

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 14:12 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان سعدی, شعر کهن
سالی از بلخ با میانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر. جوانی به بدرقه همراه ما شد، سپر باز چرخ انداز سلح شور بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی، ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده، نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران بگوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده
نــیـفــتــاده در دســت دشــمــن اســیـربـــگـــردش نــبـــاریــده بـــاران تـــیــر
اتفاقا من و این جوان هر دو در پی هم دوان. هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی بقوت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی بزور سرپنجه برکندی، و تفاخرکنان گفتی:
پـیـل کـو تـا کـتـف و بـازوی گـردان بـیـنـدشیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند
ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند و آهنگ قتال ما کردند، بدست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوانرا گفتم: چه پائی؟
بــــیـــار آنــــچــــه داری ز مــــردی و زورکـه دشـمـن بــپــای خـود آمـد بــگـور
تیر و کمانرا دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان
نه هر که موی شکافد بتیر جوشن خایبـروز حـمـلـه جـنـگ آوران بــدارد پـای
چاره جز آن ندیدم که رخت و سلاح و جامه رها کردیم و جان بسلامت بیاوردیم.
بـکـارهـای گـران مـرد کـار دیـده فـرسـتکه شـیر شـرزه درآرد بـزیر خـم کـمند
جـوان اگر چـه قوی یال و پـیل تـن بـاشدبـجنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبـرد پـیش مـصـاف آزموده معـلـومـسـتچـنانکه مسئله شرع پـیش دانشمند



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.