ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت عمر که می خواست خلافت را بفروشد

RSS
تغییر یافته در 2011/07/31 19:59 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان عطار نیشابوری
چون عمر پیش اویس آمد بـه جوشگفـت افکندم خـلافـت در فـروش
ایـن خــلـافــت گــر خــریـداری بــودمـی فـروشـم گـر بـه دیناری بـود
چون اویس این حرف بشنید از عمرگـفـت تــو بــگـذار و فـارغ در گـذر
تــو بــیـفــکـن، هـرک رابــایـد، ز راهبــاز بـرگـیـرد شـود در پـیـشـگـاه
چـون خـلافت خـواست افکندن امیرآن زمان بـرخـاسـت از یاران نفـیر
جـمله گـفـتـندش مکـن ای پـیشـواخـلق را سـرگـشـتـه از بـهر خـدا
عــهــده در گــردنــت صــدیـق کــردآن نه بـر عمیا که بـر تـحقیق کرد
گـر تـو می پـیچـی سـر از فـرمان اوایـن زمـان از تــو بــرنـجـد جـان او
چـون شنید این حـجـت محـکم عمرکار ازین حجت برو شد سخت تر



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.