ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت اسکندر که خود به رسولی می رفت

RSS
تغییر یافته در 2011/07/31 20:01 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان عطار نیشابوری
گفـت چـون اسـکندر آن صـاحـب قـبـولخـواسـتـی جـایی فرسـتـادن رسـول
چـون رسـد آخـر خـود آن شـاه جــهـانجـامـه پـوشـیدی و خـود رفـتـی نهان
پـس بـگفتـی آنچ کس نشـنوده اسـتگفتـی اسـکندر چـنین فرموده اسـت
در هـمـه عـالـم نـمـی دانـســت کـسکین رسول اسکندر است آنجا و بس
هیچ کس چون چشم اسکندر نداشتگرچـه گفـت اسـکندر و بـاور نداشـت
هـســت راهـی سـوی هـر دل شـاه رالــــیـــک ره نــــبــــود دل گــــم راه را
گـر بــرون حــجــره شـد بــیـگـانـه بــودغم مخور خوردی درون هم خـانه بـود



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.