ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد

RSS
تغییر یافته در 2011/07/31 20:09 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان عطار نیشابوری
شـیـخ بــوبــکـر نـشـابــوری بـه راهبــا مـریـدان شــد بــرون از خــانـقــاه
شـیـخ بــر خـر بــود بـی اصـحـابــنـاکــرد نــاگــه خــر مــگــر بـــادی رهــا
شـیـخ را زان بـاد حـالـت شـد پـدیدنعـره ای زد، جـامـه بـر هم مـی درید
هم مریدان هم کسـی کـان دید ازوهیچ کس فـی الجـمله نپـسـندید ازو
بـعد از آن کرد آن یکی از وی سؤالکاخـر اینجـا در که کردای شـیخ حـال
گفـت چـندانی کـه می کـردم نگـاهبــود از اصــحــاب مـن بــگـرفــتــه راه
بـود هم از پـیش و هم از پـس مریدگـفــتــم الـحــق کـم نـیـم از بــایـزیـد
هم چـنین که امروز خویش آراستـهبــا مــریـدانــم ز جــان بــرخــاســتــه
بـی شکی فردا خوشی در عز و نازدرروم در دشــت مـحــشــر ســرفـراز
گفـت چـون این فـکر کردم، از قـضـاکــرد خــر ایـن جــایــگــه بــادی رهــا
یعنی آن کو می زند این شیوه لافخـر جـوابـش می دهد، چـند از گزاف
زین سبـب چون آتشم در جان فتـادجــای حـالـم بــود و حـالـم زان فـتــاد
تـا تـو در عـجـب و غروری مانده ایاز حــقــیـقــت دور دوری مــانــده ای
عـجـب بـر هم زن، غرورت رابـسـوزحـاضر از نفسـی، حـضورت را بـسـوز
ای بـگـشـتـه هـر دم از لـونـی دگـردر بـــن هــر مــوی فــرعــونــی دگــر
تـا ز تـو یـک ذره بــاقـی مـانـدسـتصـد نشـان از تـو نفـاقـی مـانـدسـت
از مــنـی گــر ایـمـنـی بــاشــد تــرابــا دو عـالـم دشـمـنـی بــاشــد تــرا
گـر تــو روزی در فـنـای تــن شــویگر همه شب در شبی روشن شوی
مـن مـگـو ای از مـنـی در صـد بــلـاتــا بــه ابــلـیـسـی نـگـردی مـبــتــلـا



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.