ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا

RSS
تغییر یافته در 2011/07/31 20:10 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان عطار نیشابوری
چون زلیخا حشمت واعزاز داشترفـت یـوسـف را بـه زنـدان بـازداشـت
بـا غلامی گفت بنشان این دمشپـس بــزن پـنـجـاه چـوب مـحـکـمـش
بـر تـن یوسـف چـنان بـازو گشایکـین دم آهـش بـشـنـوم از دور جـای
آن غـلـام آمـد بـسـی کـارش ندادروی یــوســف دیــد دل بـــارش نــداد
پـوسـتـینـی دید مـرد نـیک بـخـتدست خود بر پوستین بگشاد سخت
مرد هر چوبـی که می زد استـوارنــالــه ای مــی کــرد یـوســف زار زار
چـون زلیخـا بـانگ بـشنودی ز دورگفتـی آخـر سـخـت تـر زن ای صـبـور
مرد گفت ای یوسـف خـورشید فرگــر زلــیــخـــا بـــر تـــو انــدازد نــظــر
چـون نبـیند بـر تـو زخم چوب هیچبــی شـک انـدازد مـرا در پــیـچ پــیـچ
بـرهنه کـن دوش، دل بـرجـای داربــعـد از آن چــوبــی قـوی را پــای دار
گرچـه این ضربـت زیانی بـاشـدتچـون تــرا بــیـنـد نـشـانـی بــاشـدت
تـن بـرهـنـه کـرد یوسـف آن زمـانغــلـغـلـی افـتــاد در هـفـت آســمـان
مرد حـالی کـرد دسـت خـود بـلندسخت چـوبـی زد که در خاکش فکند
چـون زلـیـخـا زو شـنـود آن بــار آهگـفـت بـس، کـیـن آه بـود از جـایـگـاه
پـیـش ازیـن آن آهـهـا نـاچـیـزبــودآه آن بـــاد ایــن ز جــایــی نــیــز بــود
گـر بـود در ماتـمی صـد نوحـه گـرآه صـــــاحـــــب درد آیــــد کــــارگــــر
گر بـود در حـلقه ای صـد غـم زدهحــلـقـه را بــاشـد نـگـیـن مـاتــم زده
تــا نـگـردی مـرد صـاحــب درد تــودر صــف مــردان نـبــاشــی مــرد تــو
هر که درد عشق دارد، سـوز همشــب کــجــا یــابـــد قــرار و روز هــم



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.