ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



دیوان اشعار خواجوی کرمانی

RSS
تغییر یافته در 2011/08/13 15:41 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان خواجوی کرمانی, شعر کهن, کتابها

جدول محتوا [پنهان/نمایش]


غزلیات
    الف
    ب
    ت
    چ، ح
    د
    ر
    ز
    س
    ش
    ص، ع، غ، ف، ق
    ک، گ، ل
    م
    ن
    و
    ه
    ی

غزلیات

فی التوحید
فی نعت الرسول صلی الله علیه و آله
ای صبح صادقان رخ زیبای مصطفی

الف

طوبی لک ای پیک صبا خرم رسیدی مرحبا
این چه خلدست که چندین همه حورست اینجا
بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
گر راه بود بر سر کوی تو صبا را
چو در نظر نبود روی دوستان ما را
وقت صبوح شد بیار آن خورمه نقاب ار
همچو بالات بگویم سخنی راست ترا
آن نقش بین که فتنه کند نقش بند را
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را
ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
میرود آب رخ از باده گلرنگ مرا
کجا خبر بود از حال ما حبیبانرا
بگوئید ای رفیقان ساربان را
آخر ای یار فراموش مکن یارانرا
ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا
شبی که راه هم آه آتش افشان را
اگر در جلوه میآری سمند باد جولانرا
چو در گره فکنی آن کمند پر چین را
آنکه بر هر طرفی منتظرانند او را
رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را
بده آن راح روان پرور ریحانی را
خرقه رهن خانه خمار دارد پیر ما
آب آتش میبرد خورشید شب پوش شما
آن تن ماست یا میان شما
اگر سرم برود در سر وفای شما
آن ماه مهر پیکر نامهربان ما

ب

مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب
ای دل نگفتمت که ز زلفش عنان بتاب
طلع الصبح من وراء حجاب
دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب
ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب
ساقی سیمبر بیار شراب
ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
هر که در عهد ازل مست شد از جام شراب
ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب
من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب
دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب
ای کرده مه را از تیره شب نقاب
برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب
رفت دوشم نفسی دیده گریان در خواب
ای ز چشمت رفته خواب از چشم خواب
ای چشم نیم خواب تو از من ربوده خواب
ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب
گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب
چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب
طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب
طره مشکین نباشد بر رخ جانان غریب

ت

ای که از سرچشمه نوشت برفت آب نبات
ای که شهد شکربن تو برد آب نبات
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
ای درد تو درمان دل و رنج تو راحت
چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت
بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوخت
آه کز آهم مه و پروین بسوخت
صبح کز چشم فلک اشک ثریا می ریخت
یاد باد آن روز کز لب بوی جان می آمدت
از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت
ساقیا ساغر شراب کجاست
ای باغبان بگو که ره بوستان کجاست
منزلگه جانست که جانان من آنجاست
این باد کدامست که از کوی شما خاست
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست
این بوی بهارست که از صحن چمن خاست
گر نه مرغ چمن از همنفس خویش جداست
دلبرا سنبل هندوی تودر تاب چراست
کار ما بی قد زیبات نمی آید راست
با منت کینه و با جمله صفاست
با تو نقشی که در تصور ماست
طائر طوریم و خاک آستانت طور ماست
کفر سر زلف تو ایمان ماست
عقل مرغی ز آشیانه ماست
کاف ونون جزوی از اوراق کتب خانه ماست
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست
جمشید بنده در دولتسرای ماست
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست
منزل پیر مغان کوی خرابات فناست
گر از جور جانان ننالی رواست
شامش از صبح فروزنده درآویخته است
شوریده ئیست زلف تو کز بند جسته است
روی زمین و خون دلم نم گرفته است
هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است
گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است
چو سرچشمه چشم من دیده است
مسیح روح را مریم حجابست
دلا جان در ره جانان حجابست
رخش با آب و آتش در نقابست
یاران همه مخمور و قدح پر می نابست
هنوزت نرگس اندر عین خوابست
آنزمان مهر تو می جست که پیمان می بست
رخسار تو شمع کایناتست
ما هم از شب سایبان برآفتاب انداختست
ایکه لبت آب شکر ریختست
کارم از دست دل فرو بستست
خطی کز تیره شب برخور نوشتست
جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتست
ایکه زلف سیهت برگل روی آشفتست
جانم از غم بلب رسیده تست
گر حرص زیردست و طمع زیر پای تست
مگذر ز ما که خاطر ما در قفای تست
دلبرا خورشیدتابان ذره ئی از روی تست
پیش صاحب نظران ملک سلیمان بادست
جانم از باده لعل تو خراب افتادست
بسته بند تو از هر دو جهان آزادست
رمضان آمد و شد کار صراحی از دست
بشکست دل تنگ من خسته کزین دست
زلال مشربم از لفظ آبدار خودست
چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست
هر که او دیده مردم کش مستت دیدست
وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست
چو از برگ گلش سنبل دمیدست
گره زلف بهم بر زده کاین مشک تتارست
شعاع چشمه مهر از فروغ رخسارست
به بوستان جمالت بهار بسیارست
نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست
سحر بگوش صبوحی کشان باده پرست
ای لبت باده فروش و دل من باده پرست
ای لبت میگون و جانم می پرست
گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست
لب شیرین تو هر دم شکر انگیزترست
بیمار چشم مست تو رنجور خوشترست
در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست
زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجرست
فروغ عارض او یا سپیده سحرست
این همه مستی ما مستی مستی دگرست
جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست
بوستان طلعتش را نوبهاری دیگرست
آن نه رویست مگر فتنه دور قمرست
ز آتشکده و کعبه غرض سوز ونیازست
از لعل آبدار تو نعلم برآتشست
ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست
باغ و صحرا با سهی سروان نسرین برخوشست
شکنج زلف سیاه تو بر سمن چو خوشست
در شب زلف تو مهتابی خوشست
رخ دل فروز تو ماهی خوشست
بوقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست
بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست
خطر بادیه عشق تو بیش از پیشست
بهار روی تو بازار مشتری بشکست
ای بر عذار مهوشت آن زلف پرشکست
ترا با ما اگر صلحست جنگست
ابروی تو طاقست که پیوسته هلالست
رخت خورشید را یات جمالست
حسن تو نهایت جمالست
خطت که کتابه جمالست
هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست
این چنین صورت گر از آب و گلست
ای من ز دو چشم نیم مستت مست
ترا که موی میان هم وجود و هم عدمست
دوش پیری ز خرابات برون آمد مست
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
دیشب درآمد از درم آنماه چهره مست
اگر چه بلبل طبعم هزار دستانست
نظری کن اگرت خاطر درویشانست
آن جوهر جانست که در گوهر کانست
دلم با مردم چشمت چنانست
مرا یاقوت او قوت روانست
یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست
روز رخسار تو ماهی روشنست
بوقت صبح می روشن آفتاب منست
سحاب سیل فشان چشم رودبار منست
گل بستان خرد لفظ دلارای منست
زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست
آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست
آن حور ماه چهره که رضوان غلام اوست
گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست
من بقول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست
عنبرست آن دام دل یا زلف عنبرسای دوست
ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست
ایکه از دفتر حسنت مه تابان بابیست
از روضه نعیم جمالش روایتیست
ای پیک صبا حال پری چهره ما چیست
ز زلفش نافه تاتار تاریست
برسر کوی عشق بازاریست
ترا که طره مشکین و خط زنگاریست
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست
غره ما جز آن عارض شهرآرا نیست
نشان بی نشانان بی نشانیست
بتی که طره او مجمع پریشانیست
زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیست
بدایت غم عشاق را نهایت نیست
هیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست
کو دل که او بدام غمت پای بند نیست
هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست
عشق سلطانیست کو را حاجت دستور نیست
اینجا نماز زنده دلان جز نیاز نیست
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست
روضه خلد برین بستانسرائی بیش نیست
حذر کن ز یاری که یاریش نیست
ورطه پر خطر عشق ترا ساحل نیست
آن نگینی که منش می طلبم با جم نیست
اگر ترا غم امثال ما بود غم نیست
اهل دل را از لب شیرین جانان چاره نیست
کدام دل که گرفتار و پای بند تو نیست
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست
شمع ما مامول هر پروانه نیست
شمع ما شمعیست کو منظور هر پروانه نیست
گرچه کاری چو عشقبازی نیست
مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیست
هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست
بر سر کوی خرابات محبت کوئیست
دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت
کاروان خیمه به صحرا زد و محمل بگذشت
ای قمر تابی از بناگوشت
لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت
منزل ار یار قرینست چه دوزخ چه بهشت
ز کفر زلفت ایمان می توان یافت
هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت
ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت
ابر نیسان باغ را در لؤلؤی لالا گرفت
سنبلش برگ ارغوان بگرفت
بر مه از سنبل پر چین تو پر چین بگرفت
چو آن فتنه از خواب سر بر گرفت
سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت
دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت
نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت
ای جان جهان جان وجهان برخی جانت
بحز از کمر ندیدم سر موئی از میانت
ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست
خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت

چ، ح

برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ
میانش موئی و شیرین دهان هیچ
بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح
حیات بخش بود باده خاصه وقت صبوح

د

ببوی زلف تو دادم دل شکسته بباد
یاد باد آنکو مرا هرگز نگوید یاد باد
پیه سوز چشم من سرشمع ایوان تو باد
نسیم باد صبا جان من فدای تو باد
تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتاد
چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد
دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتاد
گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد
بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد
یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یاد
دل من زحمت جان برنتابد
هندوئی را باغبان سوی گلستان می فرستد
چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد
از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد
چون طره عنبر شکنش در شکن افتد
هر کرا یار یار می افتد
مه چنین دلستان نمی افتد
لطافت دهنش در بیان نمی گنجد
اگر آن ماه مهربان گردد
ز جام عشق تو عقلم خراب می گردد
چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد
در راه قربت ما ره بان چه کار دارد
با درد دردنوشان درمان چه کار دارد
درد محبت درمان ندارد
کسی کو دل بر جانان ندارد
آن پریچهره که جور و ستم آئین دارد
هر کو بصری دارد با او نظری دارد
دل من باز هوای سر کوئی دارد
کدام یار که ما را پیام یار آرد
چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد
خدنگ غمزه جادو چو در کمان آرد
نقاش که او صورت ارژنگ نگارد
کاروان ختنی مشک ختا می آرد
دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد
قصه غصه فرهاد بشیرین که برد
پیغام بلبلان بگلستان که می برد
توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد
سپیده دم که صبا دامن سمن بدرد
تاجداری کند آنکس که ز سردر گذرد
خنک آن باد که برخاک خراسان گذرد
ترک من ترک من گرفت و خطا کرد
چو شام شد بشبستان باید کرد
به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد
ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد
جان توجه بروی مهوش کرد
باز عزم شراب خواهم کرد
مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد
بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کرد
پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد
بر سر کوی تو اندیشه جان نتوان کرد
هر کو چو شمع ز آتش دل تاج سر نکرد
سپیده دم که صبا بر چمن گذر می کرد
طوطی از پسته تنگ تو شکر گرد آورد
سوز غم تو آتشم از جان بر آورد
من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد
گل نهالی به بوستان آورد
کس نیست که دست من غمخوار بگیرد
چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد
دلم دیده از دوستان برنگیرد
دلم که حلقه گیسوی یار می گیرد
طوطی چو سخن گوئی پیش شکرت میرد
مرغ در راه او پر اندازد
چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد
تا برآید نفس از عشق دمی باید زد
وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد
صحبت جان جهان جان و جهان می ارزد
حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزد
بهار دهر بباد خزان نمی ارزد
همه گنج جهان ماری نیرزد
دلا سود عالم زیانی نیرزد
چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد
آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزد
آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد
کسی کزان سر زلف دو تا نمی ترسد
دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد
این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان می رسد
خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد
گر سر صحبت این بی سر و پایت باشد
درد غم عشق را طبیب نباشد
شام شکستگان را هرگز سحر نباشد
روی نکو بی وجود ناز نباشد
مردان این قدم را باید که سر نباشد
کی طرف گلستان چو سر کوی تو باشد
ز حال بی خبرانت خبر نمی باشد
تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شد
مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد
دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد
هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد
اسیر قید محبت ز جان نیندیشد
گر دلم روز وداع از پی محمل می شد
ایکه از شرمت خوی از رخساره خور می چکد
یارش نتوان گفت که از یار بنالد
نی ز دود دل پرآتش ما می نالد
لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد
ماه فرو رفت و آفتاب برآمد
خسرو انجم بگه بام برآمد
وقت صبوح آن زمان که ماه برآمد
از صومعه پیری بخرابات درآمد
شکر تنگ تو تنگ شکر آمد
مراد بین که به پیش مرید باز آمد
یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمد
بنگر ای شمع که پروانه دگر باز آمد
عید آمد و آنماه دلافروز نیامد
سریست مرا با تو که اغیار نداند
کس حال من سوخته جز شمع نداند
عجب دارم گر او حالم نداند
حدیث جان بجز جانان نداند
که می رود که پیامم به شهریار رساند
درد من دلخسته بدرمان که رساند
گویند که صبرآتش عشقت بنشاند
ماجرائی که دل سوخته می پوشاند
دل بدست یار و غم در دل بماند
ما برکنار و با تو کمر در میان بماند
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند
هر که را سکه درستست بزر باز نماند
گل اندامی که گلگون می دواند
اگر ز پیش برانی مرا که برخواند
آن خط شب مثال که بر خور نوشته اند
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت برده اند
خورشید را ز مشک زره پوش کرده اند
شام خون آشام گیسو را اگر چین کرده اند
زنده اند آنها که پیش چشم خوبان مرده اند
خورشید را به سایه شب در نشانده اند
این دلبران که پرده برخ در کشیده اند
زهی زلفت گرهگیری پر از بند
ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند
عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند
دل مجروح مرا آگهی از جان دادند
دوش چون در شکن طره شب چین دادند
این چه نامه ست که از کشور یار آوردند
خیمه نوروز بر صحرا زدند
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند
ساقیان آبم بجام لعل شکر خا برند
مرغان این چمن همه بی بال و بی پرند
چون ترک من سپاه حبش برختن زند
هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می زند
تا درد نیابند دوا را نشناسند
ساقیا می زین فزون تر کن که میخواران بسند
چون خط سبز تو بر آفتاب بنویسند
هر نسخه که در وصف خط یار نویسند
می کشندم بخرابات و در آن می کوشند
در آن مجلس که جام عشق نوشند
کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند
نور رویت تاب در شمع شبستان افکند
ترکم از غمزه چو ناوک بکمان در فکند
آنکه هرگز نظری با من شیدا نکند
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند
جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند
گمان مبر که دلم میل دوستان نکند
سنبلش غارت ایمان نکند چون نکند
چنانکه صید دل آن چشم آهوانه کند
چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند
ماه من مشک سیه در دامن گل می کند
گمان مبر که در آفاق اهل حسن کمند
سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند
طره های تو کمند افکن طرارانند
مستم آنجا مبر ای یار که سرمستانند
چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند
صوفی اگرش باده صافی نچشانند
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند
ساقیان چون دم از شراب زنند
چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند
پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنند
پری رخان که برخ رشک لعبت چینند
اهل دل پیش تو مردن ز خدا می خواهند
عاقلان کی دل بدست زلف دلداران دهند
اهل تحقیق چو در کوی خرابات آیند
بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند
تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشیند
به آب گل رخ آن گلعذار می شویند
دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود
آن رفت که میل دل من سوی شما بود
گردون کنایتی ز سر بام ما بود
یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود
مرا ز مهر رخت کی ملال خواهد بود
اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود
تا ترا برگ ما نخواهد بود
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود
یاد باد آن شب که در مجلس خروش چنگ بود
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبود
بی گلبن وصلت بگلستان نتوان بود
دیشب همه منزل من کوی مغان بود
بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بود
آن زمان کز من دلسوخته آثار نبود
آندم که نه شمع و نه لگن بود
وفات به بود آنرا که در وفای تو نبود
مشنو که چراغ دل من روی تو نبود
دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود
شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود
مرا وقتی نگاری خرگهی بود
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود
نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می رود
تشنه غنچه سیراب ترا آب چه سود
باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود
ایکه هر دم عنبرت بر نسترن چنبر شود
هر کو نظر کند بتو صاحب نظر شود
بیا که بی سر زلفت مرا بسر نشود
گر مرا بخت درین واقعه یاور نشود
گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشود
عجب از قافله دارم که بدر می نشود
زهی لعل تو در درج منضود
مهره مهر چو از حقه مینا بنمود
چشمت دل پر ز تاب خواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید
هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید
سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید
پیداست که از دود دم ما چه برآید
بسالی کی چنان ماهی برآید
گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید
به خشم رفته ما گر به صلح باز آید
بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید
عشقست که چون پرده ز رخ باز گشاید
چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید
نسیم باد صبا چون ز بوستان آید
یا رب این هدهد میمون ز کجا می آید
گلی به رنگ تو از غنچه بر نمی آید
این چه بادست که از سوی چمن می آید
کدام دل که ز دوری به جان نمی آید
مرا دلیست که تا جان برون نمی آید
ناله ئی کان ز دل چنگ برون می آید
کسی را از تو کامی برنیاید
مهی چون او به ماهی برنیاید
در پای تو هرکس که سر انداز نیاید
جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید
به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید
وهم بسی رفت و مکانش ندید
صبح چون گلشن جمال تو دید
جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید
مستم ز در خانه خمار برآرید
سبزه پیرامن سرچشمه نوشش نگرید
آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید
دوش چون موکب سلطان خیالش برسید
حدیث شمع از پروانه پرسید
سخن یار ز اغیار بباید پوشید
همچو شمعم بشبستان حرم یاد کنید
آن شکر لب که نباتش ز شکر می روید
کیست که با من حدیث یار بگوید
ز شهریار که آید که حال یار بگوید
مرغ جم باز حدیثی ز سبا می گوید
دست گیرید و بدستم می گلفام دهید
ای پرده سرایان که درین پرده سرائید
خدا را از سر زاری بگوئید

ر

ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر
زهی تاری ز زلفت مشگ تاتار
مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدار
ایا صبا گرت افتد بکوی دوست گذار
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار
طره بفشان و مرا بیش پریشان مگذار
بجز نسیم که یابد نصیبی از گلزار
چو هست قرب حقیقی چه غم ز بعد مزار
ماه یا جنتست یا رخسار
ای نغمه خوشت دم داود را شعار
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار
قلم گرفتم و می خواستم که بر طومار
منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار
ای خوش وصل یار و فصل بهار
حبذا پای گل و صبحدم و فصل بهار
مائیم و عشق و کنج خرابات و روی یار
آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبر
ما را ز پرده تو دل از پرده شد بدر
ای دل ار سودای جانان داری از جان درگذر
شمسه چین را طلوع ازطرف بغتاقش نگر
ای تتق بسته از تیره شب برقمر
بوستان جنتست و سروم حور
زهی طناب سراپرده تو گیسوی حور
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور
دوری از ما مکن ای چشم بد از روی تو دور
برافکن سایبان ظلمت از نور
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور
پندم به چه عقل می دهد پیر
معلوم نگردد سخن عشق بتقریر
فتاده ام من دیوانه در غم تو اسیر
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر
با عقیق لب او لعل بدخشان کم گیر
بیدلی گردل ز دلبر برنگیرد گومگیر
ترک عالم گیر و عالم را مسخر کرده گیر
دامن خرگه برافکن ای بت کشمیر

ز

کار من شکسته بسامان رسید باز
ای دل ار صحبت جانان طلبی جان درباز
بستیم دل در آن سر زلف دراز باز
چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراز
خادمه عود سوز مطربه عود ساز
ای شده بر مه ز شبه مهره ساز
پیش عاقل نیاز چیست نماز
کجا بود من مدهوش را حضور نماز
بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز
این غزل یک دو نوبت از سرسوز
در جهان قصه حسن تو نشد فاش هنوز
برگ نسرین ترا بی خار می یابم هنوز
نشست شمع سحر ای چراغ مجلسیان خیز
بگشا بشکر خنده لب لعل شکرریز
ای دلم را شکر جان پرورت چون جان عزیز

س

ز لعل عیسویان قصه مسیحا پرس
معنی این صورت از صورتگران چین بپرس
ای مرغ خوش نوا چه فرو بسته ئی نفس
نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیس
به فلک می رسد خروش خروس

ش

الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش
کارم از بی سیمی ار چون زر نباشد گومباش
یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش
زهی مستی من ز بادام مستش
مستم ز دو چشم نیمه مستش
مبرید نام عنبر بر زلف چون کمندش
رخت شمع شبستان می نهندش
سرو را پای به گل می رود از رفتارش
رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش
گلزار جنتست رخ حور پیکرش
آن ماه بین که فتنه شود مهر انورش
هر دل غمزده کان غمزه بود غمازش
رقم ز غالیه بر طرف لاله زار مکش
گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش
آه از آن یار که نبود خبر از یارانش
اگر او سخن نگوید سخنست در دهانش
دگر وجود ندارد لطیفه ئی ز دهانش
بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانش
آنکه جز نام نیابند نشان از دهنش
حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش
ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوش
ای شب زلفت غالیه سا وی مه رویت غالیه پوش
ای شبت غالیه آسا و مهت غالیه پوش
ای دو چشم خوش پر خواب تو درخوابی خوش
ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوش
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش
ای دل مکن انکار و از این کار میندیش
پرده از رخ بفکن ای خود پرده رخسار خویش
آورده ایم روی بسوی دیار خویش
به شهریار بگوئید حال این درویش

ص، ع، غ، ف، ق

به بزمگاه صبوحی کنون بمجلس خاص
بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص
بسوز سینه رسند اهل دل بذوق سماع
بیار باده که وقت گلست و موسم باغ
چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف
شمیم باغ بهشتست با نسیم عراق
ای برده عارضت به لطافت ز مه سبق
چو حرفی بخوانی ز طومار عشق
طفل بود در نظر پیر عشق
باز برافراختیم رایت سلطان عشق
سری بالعیس اصحابی ولی فی العیس معشوق
ای سرو خرامنده بستان حقایق

ک، گ، ل

نکهت روضه خلدست که می بیزد مشک
وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک
دیدم از دور بتی کاکلکش مشکینک
ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ
نیستی آنکه زنی شیشه هستی برسنگ
چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال
یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال
گشت معلوم کنون قیمت ایام وصال
سبحان من تقدس بالعز و الجلال
زهی ز باده لعلت در آتش آب زلال
ای سواد خط توشرح مصابیح جمال
زهی گرفته خور از طلعت تو فال جمال
زهی زلفت شکسته نرخ سنبل
شب رحیل ز افغان خستگان مراحل
ای دل من بسته در آن زنجیر سمن سا دل
دلم مرید مرادست و دیده رهبر دل
ای ماه تو مهر انور دل
دلم ربودی و رفتی ولی نمی روی از دل
ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دل
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل
مرا که راه نماید کنون به خانه دل
گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل
مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل
ای کرده تیره شب را بر آفتاب منزل
هرگه که ز خرگه بچمن بار دهد گل
باغبان گو برو باد مپیما کز گل
خوشا با دوستان در بوستان گل
مرا که نیست بخاک درت امید وصول
یا مسرع الشمال اذا تحصل الوصول
سپیده دم که برآمد خروش بانگ رحیل

م

نوبتی صبح برآمد ببام
برآمد بانگ مرغ و نوبت بام
آفتابست یا ستاره بام
تبت یا ذا الجلال و الا کرام
خوشا به مجلس شوریدگان درد آشام
مگر که صبح من امشب اسیر گشت بشام
عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فام
حن فی روض الهوی قلبی کماناح الحمام
گر چه من آب رخ از خاک درت یافته ام
من ز دست دیده و دل در بلا افتاده ام
سلامی به جانان فرستاده ام
گر نگویم دوستی از دوستانت بوده ام
هیچ می دانی که دیشب در غمش چون بوده ام
چو نام تو در نامه ئی دیده ام
هردم آرد باد صبح از روضه رضوان پیام
چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابم
دل گل زنده گردد از دم خم
ای تنم کرده ز غم موئی و در مو زده خم
چو چشم مست تو می پرستم
ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم
من از آن لحظه که در چشم تو دیدم مستم
امروز که من عاشق و دیوانه و مستم
تخفیف کن از دور من این باده که مستم
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم
روزگاری روی در روی نگاری داشتم
صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتم
بدانکه بوی تو آورد صبحدم بادم
در چمن دوش ببوی تو گذر می کردم
می گذشتی و من از دور نظر می کردم
عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندم
گر می کشندم ور می کشندم
وقتست کز ورای سراپرده عدم
با روی چون گلنارش از برگ سمن باز آمدم
رخشنده تر از مهر رخش ماه ندیدم
نکنم حدیث شکر چو لبت گزیدم
روزی به سر کوی خرابات رسیدم
نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم
بلبلان که رساند نسیم باغ ارم
ایدل ار خواهی به دولتخانه جانت برم
دوش می آید نگار بربرم
چو برکشی علم قربت از حریم حرم
بزن بنوک خدنگم که پیش دست تو میرم
اشکست که می گردد در کوی تو همرازم
بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم
ای روی تو چشمه خور چشم
ای لاله برگ خویش نظرت گلستان چشم
تا چند به شادی می غمهای تو نوشم
می درم جامه و از مدعیان می پوشم
ترا که گنج گشودی ز زخم مار چه غم
من بار هجر می کشم و ناقه محملم
آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانم
من آن مرغ همایونم که باز چتر سلطانم
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم
گر من خمار خود ز لب یار بشکنم
ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم
نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم
مدام آن نرگس سرمست را در خواب می بینم
گلی به رنگ تو در بوستان نمی بینم
آن ماه پری رخ را در خانه نمی بینم
خرم آنروز که از خطه کرمان بروم
من بیدل نگر از صحبت جانان محروم
این چه بادست کزو بوی شما می شنوم
این چه بویست که از باد صبا می شنوم
حکایت رخت از آفتاب می شنوم
نسیم زلف تو از نوبهار می شنوم
مدتی شد که درین شهر گرفتار توایم
با لعل او ز جوهر جان در گذشته ایم
ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته ایم
ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده ایم
چون ما بکفر زلف تو اقرار کرده ایم
به گدائی به سر کوی شما آمده ایم
باز هشیار برون رفته و مست آمده ایم
ما بدرگاه تو از کوی نیاز آمده ایم
ما به نظاره رویت بجهان آمده ایم
کشتی ما کو که ما زورق درآب افکنده ایم
اشارت کرده بودی تا بیایم
ما ز رخ کار خویش پرده بر انداختیم
ما دلی ایثار او کردیم و جانی یافتیم
مردیم در خمار و شرابی نیافتیم
آنکه لعلش عین آب زندگانی یافتیم
ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم
دو جان وقف حریم حرم او کردیم
اهل دل را خبر از عالم جان آوردیم
دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم
گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم
باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم
شمع بنشست ز باد سحری خیز ندیم
نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم
ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم
داریم دلی پر غم و غمخوار نداریم
ما مست می لعل روان پرور یاریم
اکنون که از بهشت نشان می دهد نسیم
کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم
ما جرعه چشانیم ولی خضر و شانیم
خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم
خیز تا برگ صبوحی بچمن ساز کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم
نشان دل بی نشان از که جویم
دلداده ایم وز پی دلدار می رویم
درد دل خویش با که گویم
ز باد نکهت دو تات می جوئیم

ن

ای بت یاقوت لب وی مه نامهربان
ای رخت شمع بت پرستان شمع برون بر از شبستان
ای رخ تو قبله خورشید پرستان
چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان
ای چشم تو بند مستان
ببوستان می گل بوی لاله گون مستان
نرگس مستت فتنه مستان
ای بوستان عارض تو گلستان جان
ای لب و گفتار تو کام دل و قوت جان
ای چشم می پرستت آشوب چشم بندان
ای می لعل تو کام رندان
به من رسید نوید وصال دلداران
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران
ای غمزه جادویت افسونگر بیماران
تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران
چه خوش باشد میان لاله زاران
ای نسیم سحری بوی بهارم برسان
ای صبا غلغل بلبل بگلستان برسان
یا رب ز باغ وصل نسیمی بمن رسان
در تابم از دو هندوی آتش پرستشان
خوشا چشمی که بیند روی ترکان
خوشا صبح و صبوحی با همالان
ای کفر سر زلف تو غارتگر ایمان
دلا از جان زبان درکش که جانان
زهی روی تو صبح شب نشینان
ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن
نه درد عشق می یارم نهفتن
نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخن
دوش چون از لعل میگون تو می گفتم سخن
هندوی آن کاکل ترکانه می باید شدن
بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن
بر اشکم کهربا آبیست روشن
ترا که گفت که قصد دل شکسته ما کن
ای خواجه مرا با می و میخانه رها کن
وقت صبوح شد بشبستان شتاب کن
ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن
خویش را در کوی بیخویشی فکن
امشب ای یار قصد خواب مکن
جان بده یا دگر اندیشه جانانه مکن
ای باد سحرگاهی زینجا گذری کن
بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن
بوقت صبح ندانم چه شد که مرغ چمن
هر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من
گهیکه جان رود از چشم ناتوان بیرون
ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون
به عقل کی متصور شود فنون جنون
زبان خامه نتواند حدیث دل بیان کردن
سنبل سیه بر سمن مزن
خط زنگاری نگر از سبزه بر گرد سمن
ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمن
خیز و در بحر عدم غوطه خور و ما را بین
هر زمان آهنگ بیزاریش بین
زهی خطی به خطا برده سوی خطه چین
ای شام زلفت بتخانه چین
تحیتی چو هوای ریاض خلد برین
آن لب شیرین همچون جان شیرین
کیست که گوید ببارگاه سلاطین
هرکه شد با ساکنان عالم علوی قرین
نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین
سرو را گل یار نبود گر بود نبود چنین

و

صید شیران می کند آهوی روبه باز او
ترک من خاقان نگر در حلقه عشاق او
آب آتش می رود زان لعل آتش فام او
خوشا کشته برطرف میدان او
به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو
ایکه چو موی شد تنم در هوس میان تو
ای هیچ در میان نه ز موی میان تو
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو
ای شب قدر بیدلان طره دلربای تو
ای چراغ دیده جان روی تو
ای طبیب دل ریش از سر بیمار مرو
صبحست ساقیا می چون آفتاب کو
دوش می کردم سئوال از جان که آن جانانه کو
مرا ز هجر تو امید زندگانی کو
که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو
ای صبا حال جگر گوشه ما چیست بگو
نفحه گلشن عشق از نفس ما بشنو

ه

آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه
ای سنبله زلف تو خرمن زده بر ماه
ای روانم بلب لعل تو آورده پناه
مه بی مهر من ز شعر سیاه
روی این چرخ سیه روی ستمکاره سیاه
ای دلم جان و جهان در راه جانان باخته
ای حبش بر چین و چین در زنگبار انداخته
قدحی ده ای برآتش تتقی ز آب بسته
غزلیات - قسمت اول
ای از شب قمرسا بر مه نقاب بسته
ای چیده سنبل تر در باغ دسته بسته
ای سنبل تازه دسته بسته
خسرو گل بین دگر ملک سکندر یافته
ای سر زلف تو درحلقه و تاب افتاده
ای ملک دلم خراب کرده
تخت خیری بین دگر بر تخته خارا زده
ای لبت خنده بر شراب زده
ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده
چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده
ای پسر دامن اهل قدم از دست مده
بی تو مرا پر آب دیده
زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده
زهی جمال تو خورشید مشرق دیده
بساز چاره این دردمند بیچاره
برآمد ماهم از میدان سواره
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه
پری رخا منه از دست یکزمان شیشه
ای از گل رخسار تو خون در دل لاله
ای خوشه چین سنبل پرچینت سنبله
دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه

ی

پرواز کن ای مرغ و بگلزار فرود آی
باز هر چند که در دست شهان دارد جای
از برای دلم ای مطربه پرده سرای
مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای
پرده ابر سیاه از مه تابان بگشای
ای روضه رضوان ز سر کوی تو بابی
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
بیار ای لعبت ساقی شرابی
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی
دلا تا طلعت سلمی نیابی
خود پرستی مکن ار زانکه خدا می طلبی
ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی
در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی
یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی
چو دستان برکشد مرغ صراحی
ز رارض دار سعدی یا بارق الغوادی
چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی
چه کرده ام که بیکبارم از نظر بفکندی
کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودی
یاد باد آنکه دلم را مدد جان بودی
گر آن مه در نظر بودی چه بودی
ای شمع چگل دوش در ایوان که بودی
هیچ شکر چو آن دهان دیدی
چه خوش باشد دمی با دوستداری
تو آن ماه زهره جبینی و آن سرو لاله عذاری
یا باری البرایا یا زاری الذراری
آب رخ ما بری و باد شماری
ای دلم بسته ز زلف سیهت زناری
ای نفس مشک بیز باد بهاری
بخوبی چو یار من نباشد یاری
ای مهر ماه روی ترا زهره مشتری
ای که بر دیده صاحب نظران می گذری
گل سوری دگر بجلوه گری
چو چشم مست تو با خواب می کند بازی
میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی
گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی
سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی
اگر تو عشق نبازی بعمر خویش چه نازی
صبح وصل از افق مهر بر آید روزی
ای آفتاب رویت در اوج دلفروزی
در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی
تو چون قربان نمی گردی کجا همکیش ما باشی
گر بفریب می کشی ور بعتاب می کشی
یا حادی النیاق قد ذبت فی الفراق
شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی
تشنه ام تا بکی آخر بده آبی ساقی
تبسمت الزهر والمزن باک
دلکم برد بغارت ز برم دلبرکی
چون نیست ما را با او وصالی
دوش بر طرف چمن گلبانگ می زد بلبلی
خوشا شراب محبت ز ساغر ازلی
راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی
یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی
یا ملولا عن سلامی انت فی الدنیا مرامی
گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی
کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی
ای رفته پیش چشمه نوش تو آب می
ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی
روی تو گر بدیدمی جان بتو بر فشاندمی
حریفان مست و مدهوشند و شادروان خراب از می
باده گلگون مرا و طلعت سلمی
ای از حیای لعل لبت آب گشته می
ز تو با بتو راز گویم بزبان بیزبانی
خرامنده سروی به رخ گلستانی
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی
ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی
برو ای باد بهاری بدیاری که تو دانی
کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانی
به سر ماه فکنده طیلسانی
دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانی
دی سیر برآمد دلم از روز جوانی
گهم رانی و گه دشنام خوانی
چگونه سرو روان گویمت که عین روانی
سقی الله ایام وصل الغوانی
اروض الخلدام مغنی الغوانی
بدینسان که از ما جهانی جهانی
نه آخر تو آنی که ما را زیانی
مگر بدیده مجنون نظر کنی ورنی
در باز جان گر آرزوی جان طلب کنی
ای دل اگر دیو نئی ملک سلیمان چکنی
شاید آنزلف شکن بر شکن ار می شکنی
نه عهد کرده ئی آخر که قصد ما نکنی
مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی
ای لاله زار آتش روی تو آب روی
مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی
ای صبا با بلبل خوشگوی گوی
جان پرورم گهی که تو جانان من شوی
ایکه گوئی کز چه رو سر گشته می کردی چو گوی
چون نئی سر گشته چوگان چو گوی
ای سبزه دمانیده بگرد قمر از موی
ای میان تو چو یک موی و دهان یکسر موی
ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهی
ای آینه قدرت بیچون الهی
گر تو شیرین شکر لب بشکر خنده در آئی
چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی
خوشا وقتی که از بستانسرائی
ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی
گفتا تو از کجائی کاشفته می نمائی
ایکه عنبر ز سر زلف تو دارد بوئی
برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئی
ای ترک پریچهره بدین سلسله موئی
من کیم زاری نزار افتاده ئی
از مشک سوده دام بر آتش نهاده ئی
گرد ماه از مشک چنبر کرده ئی
از لب شیرین چون شکر نبات آورده ئی
این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده ئی
دیشب ای باد صبا گوئی که جائی بوده ئی
آتش اندر آب هرگز دیده ئی
دوش پیری یافتم در گوشه میخانه ئی



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.