ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



از زندان بالاهور که مولد اوست سخن گوید

RSS
تغییر یافته در 2011/08/16 18:39 توسط Administrator دسته‌بندی شده به عنوان شعر کهن, مسعود سعد سلمان
ای لاهوور ویحـک بـی من چـگـونه ایبــی آفـتــاب روشــن روشـن چــگـونـه ای
ای آن که بـاغ طبـع من آراسـتـه تـو رابـی لاله و بـنفشـه و سـوسـن چـگونه ای
تـو مـرغـزار بـودی و من شـیر مـرغـزاربـا من چـگونه بـودی و بـی من چـگونه ای
ناگاه عزیز فرزند از تـو جـدا شده ستبــا درد او بـه نـوحـه و شـیـون چـگـونـه ای
بـر پـای تـو دو بـند گرانست چونستیبی جان شدی تو اکنون بی تن چگونه ای
نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهدکاندر حـصـار بـسـتـه چـو بـیژن چـگونه ای
گر در حضیض برکشدت بـاژگونه بـختاز اوج بـــرفــراخــتــه گــردن چــگــونــه ای
ای تـیغ اگر نیام بـه حیلت بـخواستـیدردا کـه تـو بـرهنه چـو سـوزن چـگـونه ای
در هیچ حـمله هرگز نفـکنده ای سـپـربــا حــمـلـه زمـانـه تــوســن چــگــونـه ای
بـاشد تـو را ز دوست یکایک تهی کناربـا دشـمـن نـهفـتـه بـه دامـن چـگـونـه ای
از زهـر مـار و تـیـزی آهـن بــود هـلـاکبـا مـار حـلـقـه گـشـتـه ز آهن چـگـونه ای
از دوسـتـان ناصح مشفق جـدا شدیبــا دشـمـنـان نـاکـس ریـمـن چــگـونـه ای
در بـاغ نوشـکفـتـه بـکردی همی نظـروز بــیـم رفـتــه در دم گـلـخـن چـگـونـه ای
آبـاد جـای نعمت نامد تـو را بـه چـشممـحـنـت زده بـه ویران مـعـدن چـگـونـه ای
ای بـوده بـام و روزن تـو چـرخ و آفـتـابدر سـمـج تـنـگ بــیـدر و روزن چـگـونـه ای
ای جـره بـاز دست گذار شکار دوستبـسـتـه مـیان تـنـگ نـشـیمـن چـگـونه ای
بـر ناز دوسـت هرگز طـاقت نداشـتـیامـروز بــا شـمـاتــت دشـمـن چـگـونـه ای
ای دم گرفـتـه زندان گشـتـه مقـام تـوبـی دل گشـاده طارم و گلشن چـگونه ای



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.