ویکی دُرج، کتابخانه آزاد شعر پارسی
مهمان خوش آمدید. ورود     ( ثبت نام ) کتابها | زندگینامه ها | جستجوی پیشرفته | درباره دُرج | راهنمای ساخت دفترچه شعر در ویکی دُرج | پادکست دُرج
RSS   RSS
 

راهبری


جستجوی سریع در ویکی دُرج
»



صبحدم صبح ازل جون شد تجلی روی یاربر جهان شد آشکارا نور رخسار نگار
از شمیم روی او باغ جهان آمد بهارغنچه ی سنبل شکفت از جلوه ی رخسار یار
مشک گویی چون شراب آتشین یا لعل یارآمد اندر باغ و بستان از شمیم نوبهار
بامدادان همچو شب از عنبر و مشک تتارگوئیا شد جنت عدنی از آن زرّ عیار
صبحدم همچون شب و وقت سحر چون جوکناراشک باران شد دو چشم از هجر خوبان تتار
چشم ما از فرقت دلبر نیامد اشکباربلکه در عین فراقم یار باشد در کنار
عاشقان از دلبر خو گشته اند آئینه داردر سحرگاه عاشقان از فرقت خود اشکبار
خود چو معشوقند در وصف و تجلی در عذاراینچنین از یار خود عاشق بود آئینه دار
گر نظر بر عاشقی کردی تو با صد افتخاردر شمیم او نگر معشوق او را در عذار
عاشقی اینسان شدن بر جان ما شد اعتباراز همان روزی که انسان عشق را گشت افتخار
گر شراب تلخ دلبر بوده شهد خوشگواراز همان عشق است کز او روم یابد اعتبار
ناید از دلبر عجب تا روم گردد زنگبارچون شراب لعل دلبر بوده شهد خوشگوار
می شود این خاگ لم یزرع بسان لاله زارگر زداید از دل عاشق غبار زنگبار
هر کجا بر روی دلبر جرعه جرعه چون قطارمی ستد هر عاشقی جامی به رنگ لاله زار
دیده ی خمّار اگر از خمر دلبر شد خمارنیست موضوعی عجب کز جام یار آید قطار
اشتران باربر هر یک چو شاهی کامکاردر وصال بزم جم از خار گردیده خمار
جام می از بهر او صد جرعه از ماء بحاربر گلاب بعد می آید عرق زآن کامکار
اینچنن این شاهد از رخسار خود آمد نزارگاه در خورشید سوزان گه شناگر در بحار
بخت خورشید و فلک از بهر او ناید به کارتا که از یکصد فلک محصول او جان نزار
بهر اشتر زادگان این چیست چرخ زرنگاراین زر صاحب شتر از بهر او ناید به کار
از زر آن کیسه حاصل بهر او آمد مهارتا نشاید راحتی در زیر چرخ زرنگار
گوئیا جن و ملک گویند امیدی مدارتا که راحت گردی از افسار و از بند مهار
زینهار از چرخ گردون زینهار و زینهاربوی جنت از زمین و آسمان یکدم مدار
گر چه خیرالعالمین آن گوهر صد شوره زارآن امام المتقین امید در هر زینهار
آنکه از نور رخش دارد جلا هر شیرخوارآن علی بن ابوطالب (ع) گهر در شوره زار
آنکه اوصاف رخش را گفته بار و کردگارآشنا بر لطف او هم پیر و طفل شیرخوار
نور او در شام تار آمد چو طور و چون شرارنی شرار آن بوده نور و جلوه ای از کردگار
لطف او بر بندگان را بین تو چون پروردگارآتش قهرش بود در دوزخ ایزد شرار
از شمیم روی او گردد بیابان مرغزاراینچنین خضرا کند هر خاک را پروردگار
دست او از خاک یثرب برگشاید جویبارجویباری کز فیوضاتش جهان شد مرغزار
شیر یزدان آنکه در ملک نبوت شهسوارگشت و از نا مردمان بینم به چشمش جویبار
جویبار خون که چرخ دون از او شد یادگارآنکه از اوصاف او بس کاوست یکتا شهسوار
آنکه هر وصفی که گویم داشت یکصد اختصارمدح او را داشت عالم از ازل چون یادگار
گشت مطلوبش مدیح عاشقی چون شهریارآنکه او مدحش نکو داند به یکصد اختصار
کیستم من در کلام از لطف او امیدوارشاعری نیکو سخن در فضل همچون شهریار
مدح او گفته است هر کس از یمین و از یساربر شمیم لطف او و حب او امیدوار
مدح او نقل است در دل همچو قند قندهارقند مصری آید از یمن وصالش از یسار
گر نباشد لطف او کی می نماید برگ و بار؟هر درختی کاو بروید در یمن یا قندهار
نیست مار ار رفعت شیعه منم یک دوستدارتا که از حب علی آید به فعلم برگ و بار
چیست ارزش گر مرا مکنت بود همچون زیارگر نباشم بر علی و آل او یک دوستدار
اوست آن ماهی که از هجران او گرییم زارگر گدا باشیم و یا چون خواجه ای همچون زیار
او جوانمردی است کاندر سختی هر کارزارنیست همچون مردم دون پایه بس نالان و زار
هست بیمار این تن نالان به عشق او دچاربا امید آنکه کوشد در رکابش کارزار
نیست ممکن از طریق عشق او کردن فرارزآنکه عالم شد طفیل او بدین هستی دچار
چند گویم با زبان ناقصم مدح و دثارکز طریق واجب و ممکن نمی شاید فرار
مدح او را نیست بر این نقص در اشعار بارطالب یوسف نمی شاید ابوطالب دثار
جان من از جلوه ی عشقش دمادم شد شکارعشق او را نیست بر انعام دون در کار بار
چند دارم وصف دلبر از کلام خویش خوارچند گردم در طریق عشق آن دلبر شکار
عاشق او عاشق است اینک به ذات کردگارزآنکه انوار رخ معشوق یکدم نیست خوار
عاشقان از جلوه ی معشوق گردند استواراینچنین باشد علی چون نور ذات کردگار
گر که نام او راست عالم گشت غرق ننگ و عارعالم و چرخ و فلک از نور او شد استوار
قدرت ایزد علی را داشت همچون ماهپارتا زداید از جهان وز قلب مردم ننگ و عار
چون تجلی کرده ایزد بر رخ او صد هزارچون امید آید مرا تا رو نیارم همچو پار
وصف او ناید از این ناقص لسان غم سپارگر چه گویم من فزون تعبیرا از یکصد هزار
بس بود وصفی که گوید آن نبی از ذوالفقاروز علی قانع کند جان را به روی غم سپار
قانعم قانع ولی اینسان کنم مدحی نثارلا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
گرچه استثنی و نفی آمد مثنی آشکارمدح زیبا گشه از حق بر ولی خود نثار
قانع ام قانع ولی هردم زدایم این حصارحایل تن کاو بود در پیش دلبر آشکار
گر چه در فصل بهاران خوش همی خوانده است سارقانع ام لیکن نمی شاید حجاب تن حصار
شد رمان چون پونه از نور رخ آن مهره مارمار شد تنها رمان یا همرهش گردید سار؟



پیاده سازی و اجرا: مهر ارقام رایانه   در فیس بوک به دُرج بپیوندید!   مشاهده شعرهای روزانه دُرج در توییتر    نوا و نماهای دُرج در یوتیوب    فروشگاه اینترنتی آپادانا   حامیان: همراه اول    بانک تات      هر گونه برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع، مجاز می باشد.