شماره ١٤٥: چه مستیست ندانم که رو به ما آورد

اصلاح شده در 2011/08/11 21:00 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: حافظ, شعر کهن

چـه مـسـتـیسـت ندانم کـه رو بـه مـا آوردکه بـود سـاقـی و این بـاده از کـجـا آورد
تـو نـیز بـاده بـه چـنـگ آر و راه صـحـرا گـیرکه مرغ نغـمه سـرا سـاز خـوش نوا آورد
دلا چـو غنچـه شـکایت ز کار بـسـتـه مکنکـه بــاد صـبـح نـسـیـم گـره گـشـا آورد
رسیدن گل و نسرین بـه خیر و خوبـی بـادبنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری هدهد سلیمان استکـه مـژده طـرب از گـلـشـن ســبــا آورد
عـلاج ضـعـف دل ما کـرشـمه سـاقـیسـتبــرآر ســر کــه طــبــیـب آمـد و دوا آورد
مـریـد پـیر مـغـانـم ز مـن مـرنـج ای شـیـخچـرا که وعـده تـو کردی و او بـه جـا آورد
بـه تـنگ چـشـمی آن تـرک لشـکـری نازمکـه حـمـلـه بـر من درویش یک قـبـا آورد
فـلک غـلـامی حـافـظ کـنون بـه طـوع کـندکــه الــتــجــا بــه در دولــت شــمـا آورد