شماره ١٩٨: گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

اصلاح شده در 2011/08/11 21:02 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: حافظ, شعر کهن

گـفـتـم کـی ام دهان و لـبـت کـامران کـنندگفتـا بـه چـشم هر چه تـو گویی چنان کنند
گـفـتـم خـراج مـصـر طـلـب مـی کـند لـبـتگـفـتـا در ایـن مـعـامـلـه کـمـتـر زیـان کـنـنـد
گـفـتـم بـه نقـطـه دهنـت خـود کـه بـرد راهگفت این حـکایتـیست که بـا نکتـه دان کنند
گفتـم صنم پـرسـت مشـو بـا صـمد نشـینگفتـا بـه کوی عشـق هم این و هم آن کنند
گـفـتـم هـوای مـیـکـده غـم مـی بــرد ز دلگفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتـم شراب و خـرقه نه آیین مذهب استگـفـت این عـمل بـه مذهب پـیر مغـان کـنند
گـفـتـم ز لعـل نوش لـبـان پـیر را چـه سـودگـفـتـا بـه بـوسـه شـکـریـنـش جـوان کـنـنـد
گفتم که خواجه کی به سر حجله می رودگفـت آن زمان که مشـتـری و مه قـران کنند
گـفـتــم دعـای دولـت او ورد حــافـظ اسـتگـفـت این دعـا ملـایک هفـت آسـمـان کـنند