شماره ٤٢٣: دوش رفتم به در میکده خواب آلوده

اصلاح شده در 2011/08/11 21:12 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: حافظ, شعر کهن

دوش رفــتــم بــه در مــیــکــده خــواب آلــودهخـرقه تـردامن و سجـاده شراب آلوده
آمـد افـسـوس کـنـان مـغـبــچــه بــاده فـروشگفت بـیدار شـو ای ره رو خـواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرامتــا نـگـردد ز تـو ایـن دیـر خـراب آلـوده
بـه هـوای لـب شـیـریـن پـسـران چـنـد کـنـیجــوهـر روح بــه یـاقــوت مـذاب آلـوده
بــه طــهـارت گــذران مــنـزل پــیـری و مــکــنخلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پـاک و صـافی شـو و از چـاه طبـیعت بـه درآیکـه صــفـایـی نـدهـد آب تــراب آلـوده
گفتـم ای جـان جـهان دفتـر گل عیبـی نیستکه شـود فصـل بـهار از می ناب آلوده
آشــنـایـان ره عـشــق در ایـن بــحــر عـمـیـقغرقه گشتـند و نگشتـند بـه آب آلوده
گـفـت حـافـظ لـغـز و نکـتـه بـه یاران مـفـروشآه از این لـطـف بـه انواع عـتـاب آلـوده