پادشاهی هرمزد دوازده سال بود

اصلاح شده در 2011/08/16 03:47 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: شعر کهن, فردوسی

بـخـنـدید تـمـوز بـر سـرخ سـیـبهمی کرد با بار و برگش عتاب
کـه آن دسـتـه گـل بــوقـت بـهـاربـمستی همی داشتی درکنار
همی بـاد شـرم آمـد از رنگ اویهمی یاد یار آمـد از چـنگ اوی
چـه کـردی کـه بـودت خـریـدار آنکــجــا یـافــتــی تــیـز بــازار آن
عـقـیق و زبـرجـد کـه دادت بـهـمز بـار گـران شـاخ تـو هم بـخـم
همانا کـه گـل را بـها خـواسـتـیبــدان رنـگ رخ را بــیـاراسـتـی
همـی رنـگ شـرم آید از گـردنـتهمی مشـک بـوید ز پـیراهنت
مگر جـامه از مشتـری بـسـتـدیبه لوئلؤ بـر از خون نقط بـرزدی
زبرجدت برگست و چرمت بنفشسـرت بـرتـر از کاویانی درفـش
بــپــیـرایـه زرد وســرخ وســپــیـدمـرا کـردی از بـرگ گـل نـاامـید
نــگــارا بــهــارا کــجــا رفــتــه ایکـه آرایـش بــاغ بــنـهـفـتـه ای
هـمـی مـهـرگـان بـویـد از بـاد تـوبــجـام مـی انـدر کـنـم یـاد تــو
چـورنگت شود سـبـز بـستـایمتچـو دیهـیـم هـرمـز بـیـارایـمـت
کــه امــروز تــیـزســت بــازار مـننـبـینـی پـس از مـرگ آثـار مـن