شماره ٢٥٢: امروز دو هفته است که روی تو ندیدم

اصلاح شده در 2011/08/17 02:36 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خاقانی, شعر کهن

امـروز دو هـفـتـه اسـت کـه روی تــو نـدیـدمو آن ماه دو هفت از خم موی تـو ندیدم
مــاه مــنـی و عــیـد مـن و مـن مـه عــیـدیزان روی نـدیـدم کـه بـه روی تـو نـدیدم
چـون بـوی تـو دیدم نـفـس صـبـح و ز غـیرتدر آیـنــه صــبــح بــه بــوی تــو نــدیـدم
تـن غـرقـه خـون رفـتـم و دل تــشـنـه امـیـدکـز آب وفـا قـطـره بــه جـوی تـو نـدیـدم
سگ جان شدم از بس ستم عالم سگ دلروزی نـظـری از سـگ کـوی تــو نـدیـدم
بــا درد فـراق تــو بــه جـان مـی زنـم الـحـقدرمان ز که جـویم که ز خـوی تـو ندیدم
بــر هـیـچ در صــومـعــه ای بــرنـگــذشــتــمکانجا چو خودی در تک و پـوی تو ندیدم
پـای طـلبـم سـسـت شـد از سـخـت دویدنهر سو که شدم راه به سوی تو ندیدم
خـاقـانـی اگـر بـیهده گـفـت از سـرمـسـتـیمـسـتـی بـه ازو بـیهده گـوی تـو ندیدم