شماره ٣٤٢: بر دیده ره خیال بستی

اصلاح شده در 2011/08/17 02:41 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خاقانی, شعر کهن

بــر دیـده ره خـیـال بـسـتـیدر سینه به جای جان نشستی
وز غــیــرت آنــکــه دم بــرآرمدر کـام دلـم نـفـس شـکـسـتـی
مرهم بـه قیامت اسـت آن راکـامـروز بـه تـیر غـمزه خـسـتـی
تـا خـون نگشادم از رگ جـانتــب هـای نـیـاز مـن نـبــسـتـی
از چـــاه غــمــم بـــرآوریــدیدر نـیـمـه ره رسـن گـسـسـتـی
دیوانـه کـنـی و پـس گـریـزیهشـیار نه ای مگر کـه مسـتـی
گـر وصـل تـوام دهد بـلـنـدیهـجــران تــو آردم بــه پــسـتــی
تـو پـای طـرب فـراخ مـی نـهما و غم عشـق و تـنگ دسـتـی
نگذاری اگر چنین که هستمو امـانمـت آنچـنان کـه هسـتـی
خـاقـانـی را نـشـایـی ایـراکخود بـینی و خویشتـن پـرستـی