شماره ٧٦: کار ما بی قد زیبات نمی آید راست

اصلاح شده در 2011/08/11 21:38 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خواجوی کرمانی, شعر کهن

کـار مـا بـی قـد زیبـات نـمـی آید راسـتراسـتـی را چـه بـلائیسـت که کارت بـالاست
چـون قد سرو خـرام تـو بـگویم سـخـنیدر چـمـن سـرو بـبـالـای تـو می مـاند راسـت
بـخطا مشک ختن لاف زد از خوش بوئیبـا سر زلف تو پـیداست که اصلش ز ختاست
زیر هر موی چو زنجـیر تـو دیوانه دلیستروی بـنمای که چـندین دل خـلقت ز قفاست
بـا تو یکتـاست هنوز این دل شوریده منچـون سر زلف کژت قامتـم ار زانک دوتـاسـت
رسـم بـاشـد که بـانگشـت نمایند هلالابرویت چون مه نوزان سبب انگشت نماست
نرگس جـادوی مست تـو بـهنگام صبـوحفتـنه ئی بـود که از خواب صبـوحی بـرخاست
متحیر نه در آن شکل و شمایل شده امحـیـرتــم در قـلـم قـدرت بــیـچــون خـداسـت
بـحـقـیقـت نه مجـازسـت بـمعـنی دیدنصـورتـی را کـه درو نـور حـقـیـقـت پـیـداسـت
نبـود شرط محـبـت که بـنالند از دوسـتزانک هر درد که از دوسـت بـود عین دواسـت
خواجـو ار زانک تـرا منصب لالائی نیستزاده طـــبــــع تـــرا لؤلؤ لـــالـــا لـــالـــاســـت