شماره ١٤٥: بوقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست

اصلاح شده در 2011/08/11 21:41 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خواجوی کرمانی, شعر کهن

بـوقت صبـح چو آن سرو سیمتن بـنشستز رشـک طلعت او شمع انجـمن بـنشـسـت
فشاند سنبـل و چـون گل زغنچه رخ بـنمودکشید قامت و چون سرو در چمن بـنشست
ز بـرگ لـالـه سـیراب و شـاخ شـمـشـادشبــریـخــت آب گـل و بــاد نـارون بــنـشـسـت
نشست و مشعله از جان بیدلان برخاستبـرفت و مشـعـله عـمر مرد و زن بـنشـسـت
بـگـوی کـان مـگـس عـنـبـرین بـبـوی نـبـاتچـرا بـرآن لب لعـل شـکـرشـکن بـنشـسـت
چـه خیزدار بـنشینی که تـا تـو خاستـه ئیکسی ندید که یکدم خـروش من بـنشسـت
مـگـر بـروی تـو بـینـم جـهان کـنون کـه مـراچـراغ این دل تـاریـک مـمـتـحـن بـنـشـسـت
خــبــر بــریـد بــخـسـرو کـه در ره شـیـریـنغـبـار هسـتـی فـرهاد کـوهکـن بـنـشـسـت
ز خـانـه هـیـچ نـخـیزد سـفـر گـزین خـواجـوکه شمع دل بنشاند آنکه در وطن بنشست