شماره ١٨٥: ترا که طره مشکین و خط زنگاریست

اصلاح شده در 2011/08/11 21:43 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خواجوی کرمانی, شعر کهن

تـرا کـه طـره مـشـکـین و خـط زنگـاریسـتچـه غم ز چهره زرد و سرشک گلناریست
فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریختچه مردمیست که در عین مردم آزاریست
از آن دو چـشـم تـوانای ناتـوان عجـبـسـتکه خون خستـه دلانش غذای بـیماریست
بــیـا کـه در غــم هـجــر تــو کـار دیـده مـنز شـوق لـعـل روان بـرقـدت گـهربـاریسـت
نـدانـم ایـن نـفـس روح بــخـش جـان پــرورنسـیم زلف تـو یا بـوی مشک تـاتـاریسـت
شــنـیـده ام کـه ز زر کــارهـا چــو زر گـرددمـرا چـو زر نـبــود چــاره نـالـه و زاریـسـت
بـه حضرتی که شهانرا مجال گفتن نیستچـه جـای زاری سـرگشـتـگان بـازاریسـت
مده بـدسـت سر زلف دوسـت خـواجـو دلکه کـار سـنبـل هندوی او سـیه کاریسـت
چـنین که طـره او را شـکسـتـه می بـینیبــزیـر هـر ســرمـویـش هـزار طـراریـســت