شماره ٧٦١: زبان خامه نتواند حدیث دل بیان کردن

اصلاح شده در 2011/08/11 22:09 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خواجوی کرمانی, شعر کهن

زبــان خــامـه نـتــوانـد حــدیـث دل بــیـان کـردنکه وصف آتـش سوزان بـه نی مشکل توان کردن
در آن حـضرت که بـاد صـبـح گردش در نمی یابـددمــادم قــاصــدی بــایـد ز خــون دل روان کــردن
شـبـان تـیـره از مـهـرش نـبـینـم در مـه و پـروینکه شـرط دوسـتـی نبـود نظـر در این و آن کـردن
مـرا مـاهیت رویش چـو شـد روشـن بـدانـسـتـمکه بی وجهست تشبیهش بـه ماه آسمان کردن
چـو در لعـل پـریرویان طـمع بـی هیچ نتـوان کـردنـبــایـد تــنـگـدسـتــانـرا حـدیـث آن دهـان کـردن
کـمـر موی میانش را چـنان در حـلـقـه آوردسـتکـه از دقـت نـمـی یـارم نـظـر در آن مـیـان کـردن
بر غم دشمنان با دوست پیمان تازه خواهم کردکـه تـرک دوسـتـان نتـوان بـقـول دشـمنان کـردن
در آن معرض که جان بـازان بکوی عشق در تازنداگر جانان دلش خواهد چه باشد ترک جان کردن
کسی کش چشم آهوئی بـه روبـاهی بـدام آردخـلـاف عـقـل بـاشـد پـنـجـه بـا شـیر ژیان کـردن
چـو از آه خـدا خـوانان بـرافـتـد مـلـک سـلـطـاناننـبـایـد پـادشـاهـان را سـتـم بـر پـاسـبـان کـردن
ز بـاغ و بـوسـتـان چـون بـوی وصل دوسـتـان آیدخـوشا بـا دوسـتـان آهنگ بـاغ و بـوسـتـان کردن
بـگـوئیـد آخـر ای یـاران بـدان خـورشـیـد عـیـارانکه چـندین بـر سـبـکبـاران نشاید سر گران کردن
جـهان بـر حـسن روی تـسـت و اربـاب نظر دانندکه از ملک جـهان خوشتـر تـماشای جـهان کردن
اگر خـواجـو نمی خـواهی که پـیش ناوکـت میردچـرا بــایـد ز مـژگـان تـیـر و از ابــرو کـمـان کـردن