شماره ٤٠: گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی

اصلاح شده در 2011/08/11 22:12 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خواجوی کرمانی, شعر کهن

گفتـمش از چه دلم بـردی و خونم خوردیگفت از آنروی که دل دادی و جـان نسپـردی
گفتـمش جـان ز غمت دادم و سـر بـنهادمگفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی
گفتـمش در شـکرت چـند بـحـسـرت نگرمگفت درخویش نگه کن که بـچشمش خردی
گـفـتـمـش چـند کـنم نـالـه و افـغـان از تـوگـفــت خــامـوش کـه مـا را بــفــغــان آوردی
گفـتـمش همنفسـم ناله وآه سـحـرسـتگفـت فریاد ز دسـت تـو که بـس دم سـردی
گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاهگفـت بـر من بـجـوی گر تـو بـحـسـرت مردی
گفتـمش در تـو نظـر کردم و دل بـسـپـردمگـفــت آخــر نـه مـرا دیـدی و جــان پــروردی
گـفـتـمش بـلـبـل بـسـتـان جـمال تـو منمگفـت پـیداسـت که بـرگرد قفـس می گردی
گفتـمش کز می لعل تـو چنین بـی خبـرمگفت خواجو خبـرت هست که مستـم کردی