شماره ٦٤: در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی

اصلاح شده در 2011/08/11 22:13 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: خواجوی کرمانی, شعر کهن

در دلم بـود کـزین پـس ندهم دل بـکسـیچـکـنـم بــاز گـرفـتـار شـدم در هـوسـی
نـفـس صــبــح فــرو بــنـدد از آه ســحــرمگر شبـی بـر سـر کوی تـو بـرآرم نفسی
بـجـهـانـی شـدم از دمـدمـه کـوس رحـیلکه کـنون راضـیم از دور بـبـانگ جـرسـی
نیست جز کلک سیه روی مرا همسخنینیسـت جـز آه جـگر سـوز مرا همنفسی
عـاقـبـت کـام دل خـویـش بـگـیـرم ز لـبـتگـر مرا بـر سـر زلف تـو بـود دسـتـرسـی
بـر سـر کـوت ندارم سـر و پـروای بـهشـتزانکه فردوس بـرین بـیتـو نیرزد بـخـسـی
تـشـنـه در بــادیـه مـردیـم بــاومـیـد فـراتوه که بـگذشت فراتم ز سر امروز بـسی
هر کـسـی را نرسـد از تـو تـمـنـای وصـالآشیان بـر ره سیمرغ چـه سـازد مگسی
خیز خواجـو که گل از غنچـه بـرون می آیدبلبلی چون تو کنون حیف بود در قفسی