شماره ٢٤: وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها

اصلاح شده در 2011/08/16 00:17 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سعدی, شعر کهن

وقتـی دل سودایی می رفت بـه بـستـان هابـی خویشتـنم کردی بـوی گل و ریحـان ها
گـه نعـره زدی بـلـبـل گـه جـامـه دریدی گـلبــا یــاد تــو افــتــادم از یـاد بــرفــت آن هــا
ای مـهر تـو در دل ها وی مـهر تـو بـر لـب هاوی شور تـو در سرها وی سر تو در جان ها
تـا عهد تـو دربـسـتـم عهد همه بـشکسـتـمبـعـد از تـو روا بـاشـد نقـض همه پـیمان ها
تــا خــار غـم عــشــقـت آویـخــتــه در دامـنکوتـه نظـری بـاشـد رفتـن بـه گلسـتـان ها
آن را کــه چـــنــیــن دردی از پـــای درانــدازدبـاید که فروشـوید دسـت از همه درمان ها
گـر در طـلـب رنـجــی مـا را بــرســد شــایـدچون عشق حرم باشد سهلست بیابان ها
هر تـیر که در کیشـسـت گر بـر دل ریش آیدمـا نـیز یکـی بـاشـیم از جـمـلـه قـربـان هـا
هــر کــو نــظــری دارد بــا یــار کــمــان ابــروبـاید که سـپـر بـاشـد پـیش همه پـیکان ها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقشمی گـویم و بـعـد از من گـویند بـه دوران ها