شماره ٣٢٥: کس ندیدست به شیرینی و لطف و نازش

اصلاح شده در 2011/08/16 00:43 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سعدی, شعر کهن

کس ندیدسـت بـه شیرینی و لطف و نازشکـس نبـیند کـه نخـواهد که بـبـیند بـازش
مطـرب ما را دردیسـت کـه خـوش می نالـدمـرغ عــاشــق طــرب انـگـیـز بــود آوازش
بـارها در دلم آمد که بـپـوشـم غـم عـشـقآبــگــیـنـه نــتــوانـد کــه بــپــوشــد رازش
مـرغ پــرنـده اگـر در قـفــســی پــیـر شــودهمـچـنـان طـبـع فـرامـش نـکـنـد پـروازش
تا چه کردیم دگرباره که شیرین لب دوستبه سخن باز نمی باشد و چشم از نازش
مـن دعـا گـویم اگـر تـو همـه دشـنام دهیبــنـده خـدمـت بــکـنـد ور نـکـنـد اعـزازش
غـرق دریای غـمـت را رمـقـی بـیش نمـانـدآخـر اکنون که بـکـشـتـی بـه کنار اندازش
خـون سعدی کم از آنسـت که دست آلاییمـلـخ آن قــدر نـدارد کــه بــگــیـرد بــازش