شماره ٤٠٦: بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم

اصلاح شده در 2011/08/16 00:48 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سعدی, شعر کهن

بـار فراق دوسـتـان بـس که نشست بـر دلممـی روم و نمـی رود نـاقـه بـه زیر مـحـمـلـم
بـار بـیفـکـند شـتـر چـون بـرسـد بـه مـنزلـیبـار دلـسـت هـمـچـنـان ور بـه هـزار مـنـزلـم
ای که مهار می کشی صبر کن و سبک مروکز طرفی تـو می کشی وز طرفی سلاسلم
بـــارکــشـــیــده جـــفـــا پـــرده دریــده هــواراه ز پیش و دل ز پس واقعه ایست مشکلم
مـعـرفـت قـدیـم را بــعـد حـجــاب کـی شـودگر چـه بـه شخـص غایبـی در نظری مقابـلم
آخــر قـصــد مـن تــویـی غـایـت جــهـد و آرزوتـا نـرسـم ز دامـنـت دسـت امـید نـگـسـلـم
ذکـر تــو از زبــان مـن فـکـر تــو از جـنـان مـنچـون بـرود که رفتـه ای در رگ و در مفاصـلم
مـشـتـغـل تـوام چـنان کـز همـه چـیز غـایبـممفـتـکـر تـوام چـنان کـز همه خـلـق غـافـلـم
گـر نظـری کـنی کـند کـشـتـه صـبـر من ورقور نـکـنـی چـه بـر دهـد بـیـخ امـیـد بــاطـلـم
سـنت عشق سـعدیا تـرک نمی دهی بـلیکی ز دلم بـه دررود خـوی سـرشـتـه در گلم
داروی درد شـوق را بــا هـمـه عـلـم عـاجـزمچـاره کـار عـشـق را بـا همه عـقـل جـاهلـم