شماره ٥٢: چو کسی درآمد از پای و تو دستگاه داری

اصلاح شده در 2011/08/16 20:55 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سعدی, شعر کهن

چـو کـسـی درآمـد از پـای و تـو دسـتـگـاه داریگــرت آدمـیـتــی هـســت، دلــش نـگــاه داری
بـه ره بـهـشـت فـردا، نـتـوان شـدن ز مـحـشـرمــگـــر از دیــار دنــیــا، کـــه ســـر دو راه داری
همه عـیب خـلـق دیدن، نه مروتـسـت و مردینگهی بـه خـویشتـن کن، که تـو هم گناه داری
ره طـالبـان مردان، کرمسـت و لطف و احـسـانتـو خـود از نشـان مـردی، مگـر این کـلـاه داری
بـه چـه خـرمـی و نـازان، گـرو از تـو بـرد هامـاناگـرت شـرف همینسـت، کـه مال و جـال داری
چـه درخـتـهای طـوبـیسـت، نـشـانـده آدمـی راتـو بـهـمـیه وار الـفـت، بـه هـمـیـن گـیـاه داری
بـه کـدان روسـپـیـدی، طـمـع بـهـشـت بــنـدیتــو کـه خــریـطـه چــنـدیـن، ورق ســیـاه داری
بـه در خـدای قـربـی، طـلـب ای ضـعـیف همـتکـه نـمـانـد ایـن تـقـرب، کـه بـه پـادشـاه داری
تـــو مــســافــری و دنــیــا، ســر آب کــاروانــینه مـعـولـسـت پـشـتـی، کـه بـرین پـنـاه داری
کـه زبـان خـاک داند، کـه بـه گـوش مـرده گـویدچه خوشست عیش وارث، که به جایگاه داری
تو حساب خویشتن کن، نه عتاب خلق سعدیکــه بــضــاعــت قــیـامـت، عــمـل تــبــاه داری