حکایت (١٧)

اصلاح شده در 2011/08/16 22:05 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سعدی, شعر کهن

پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدرآمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و میگفت
نه بر استری سوارم نه چو اشتر زیر بـارمنـه خـداونـد رعـیت نه غـلـام شـهریارم
غـم مـوجـود و پـریشـانـی مـعـدوم نـدارمنفسی میزنم آسوده و عمری میگذارم
اشترسواری گفتش: ای درویش کجا میروی؟ برگرد که بسختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید. درویش ببالینش فراز آمد و گفت: ما به سختی نمردیم و تو بر بختی بمردی
شخصی همه شب بر سر بیمار گریستچـون روز شـد او بـمرد و بـیمـار زیسـت
ای بـــســا اســب تــیــزرو کــه بـــمــانــدکــه خــر لــنــگ جــان بـــمــنــزل بـــرد
بـــس کـــه در خـــاک تـــنــدرســـتـــان رادفــن کــردیــم و زخــم خــورده نــمــرد