حکایت (٢٩)

اصلاح شده در 2011/08/16 22:05 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سعدی, شعر کهن

یکی را دوستی بود که عمل دیوان کردی. مدتی اتفاق دیدن نیفتاد. کسی گفت: فلانرا دیر شد که ندیدی. گفت: من او را نخواهم که ببینم. قضا را یکی از کسان او حاضر بود.
گفت: چه خطا کرده است که ملولی از دیدن او؟ گفت: هیچ ملالی نیست، اما دوست دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشد و مرا راحت خویش در رنج او نباید
در بزرگی و داروگیر عملز آشـنایان فـراغـتـی دارند
روز درماندگی و معـزولیدرد دل پیش دوستان آرند