گفتار (١٩)

اصلاح شده در 2011/08/16 22:13 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سعدی, شعر کهن

پادشه باید که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستانرا اعتماد نماند که آتش خشم اول در خداوند خشم افتد پس آنگه زبانه بخصم رسد یا نرسد
نـــشـــایـــد بــــنـــی آدم خـــاک زادکـه در ســر کــنـد کــبــر و تــنـدی و بــاد
تـرا بــا چـنـیـن تـنـدی و سـرکـشـینـــپــــنـــدارم از خـــاکـــی، از آتـــشـــی
در خـاک بـیلـقـان بـرسـیدم بـعـابـدیگـفـتـم مـرا بـتـربـیـت از جـهـل پـاک کـن
گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیهیا هرچه خوانده ای همه در زیر خاک کن
بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هرکجا که رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد
اگر ز دست بـلا بـر فلک رود بـدخـویز دسـت خـوی بـد خـویش در بـلا بـاشـد