شماره ١٢٠

اصلاح شده در 2011/08/01 20:29 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سیف فرغانی, شعر کهن

گر خوهی ای محتـشم کز جمع درویشان شویتــرک خـود کـن تــا تـو نـیـز از زمـره ایـشـان شـو
رو بــدســت عــشــق زنـجــیـر ادب بــر پــای نـهوآنـگـه ایـن در زن کـه انـدر حـلـقـه مـردان شـوی
گر وصال دوسـت خـواهی دوست گردی عاقبـتهــرچــه اول هـمــتــت بــاشــد بآخــر آن شــوی
مـردم بــی عـشـق مـارنـد و جـهـان ویـرانـه یـیدل بـعـشـق آبـاد کـن تـا گـنـج ایـن ویـران شـوی
عشق سلطانست و بی عدلی او شهری خرابملک این سلطان شو ار خواهی که آبادان شوی
عشق سلطانی و دنیا داشتـن نان جـستـنستای گدای نان طلب می کوش تـا سـلطان شـوی
بــهـر تــو جــای دگـر تــخــت شــهـی آراســتــهتــو بــرآنـی تــا دریـن ویـرانـه ده دهـقـان شــوی
چـون چـنـین انـدر شـکـم دارد تـرا این نـفـس تـوتــا نـزایـی نـوبــتــی دیـگـر کـجــا انـسـان شـوی
تـا چـو شمع از آتـش عشـقش نریزی آب چـشمبـاد بـاشـد حـاصـلت بـا خـاک اگر یکسـان شـوی
هستی خود را چو عود از بـهر این مجلس بـسوزتـا همـه دل نـور گـردی تـا همـه تـن جـان شـوی
خـویـشـتـن را حـبــس کـن در خـانـه تــرک مـرادگـر بــتــن رنـجـور بــاشـی ور بــدل نـالـان شـوی
عاقبـت چـون یوسـف اندر ملک مصر و مصر ملکعـزتــی یـابــی چـو روزی چــنـد در زنـدان شـوی
گـر ز خـار هـجـر گـریی سـیف فـرغـانـی چـو ابـراز نسـیم وصـل روزی همـچـو گـل خـندان شـوی