شماره ٧٨: گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دست

اصلاح شده در 2011/08/01 20:34 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سیف فرغانی, شعر کهن

گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دستچیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست
ای گـلـسـتـان وفـا خـار جـفـا لـازم تـسـتاز پــی خـار گـلـسـتــان نـتــوان داد ز دسـت
همچو تـو دوست مرا دست بـدشواری دادچون بـدست آمدی آسان نتـوان داد ز دست
گرچـه آن زلف پـریشانی دلراسـت سـبـبآن سـر زلـف پــریـشـان نـتــوان داد ز دسـت
دی یکی گفت بـرو تـرک غـم عـشـق بـگوبـچـنـان وسـوسـه ایمـان نتـوان داد ز دسـت
خـاک کـوی تـو بـملک دو جـهان نفـروشـمگـوهـر قـیـمـتــی ارزان نـتــوان داد ز دســت
جـای موری کـه مـرا دسـت دهد بـر در تـوبـهمـه مـلـک سـلـیمـان نـتـوان داد ز دسـت
محنتـت را که گدایانش چـو نعمت بـخورندبـهـمـه دولـت سـلـطـان نـتـوان داد ز دسـت
سـیف فـرغـانی اگـر چـند تـوانگـر بـاشـیبــر درش جـای گـدایـان نـتــوان داد ز دسـت