شماره ١٠٩: ای رفته رونق از گل روی تو باغ را

اصلاح شده در 2011/08/01 20:36 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سیف فرغانی, شعر کهن

ای رفـتـه رونـق از گـل روی تـو بــاغ رانـزهـت نـبــوده بـی رخ تـو بــاغ و راغ را
هر سال شهر را ز رخت در چهار فصلآن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را
در کـار عـشـق تــو دل دیـوانـه را خـردزآن سان زیان کند که جـنون مر دماغ را
زردی درد بــر رخ بــیـمـار عــشــق تــواصـلیسـت آنچـنانکـه سـیاهی کـلاغ را
دلـرا بـرای روشـنی و زندگـی، غـمـتچون شمع را فتـیل و چو روغن چـراغ را
اول قدم ز عـشـق فـراغـت بـود ز خـودمـزد هـزار شــغــل دهـنـد ایـن فــراغ را
از وصل تـو نصیب بـرد سـیف اگر دهندطــوق کــبـــوتـــر و پـــر طـــاوس زاغ را