شماره ٣١٠: ای مرا نادیده کرده عاشق دیدار خویش

اصلاح شده در 2011/08/01 20:50 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: سیف فرغانی, شعر کهن

ای مـرا نـادیـده کـرده عـاشـق دیـدار خــویـشنــاشـــنــوده کــرده دل را والــه دیــدار خـــویــش
روی تـو از دیدن کونین بـر بـسـتـسـت چـشمعــاشــقــان را بــر امــیــد وعــده دیــدار خــویـش
مـهتـرانی کـندرین حـضـرت غـلـامی کـرده اندخـواجـگـان چـرخ را خـوانـنـد خـدمـتــکـار خـویـش
من سـبـک دل رادرین ره هسـت سـربـار گرانبـهـر راحـت مـی نـهـم بــرآسـتـانـت بــار خـویـش
شور تـا در من فگندی عیش بـر من تـلخ شـددفع تلخی چون کنم زین طبـع شیرین کار خویش
دل ز گـلـزار وصـالـت بـوی شـادی چـون نـدیـدبـا غم هجـرت همی سازدچـو گل بـا خـار خویش
عشق دعوی کرده بودم عاقلی بشنودو گفتتـو چـه مرد عشقی ای نادان بـدان مقدار خویش
آن نمی بـینی که همچون کام فرهادست تلخعشق بر خسرو ز شور عشق شیرین یار خویش
شاعران اشعار خـود را گر بـکس نسبـت کنندما بـسلطانی چـو تـو نسبـت کنیم اشعار خـویش
شـاه بـازانـیم و جـز بـر خـاک آن در کـی نـهیمبـیـضـه چـون آب اشـتـر مـرغ آتـش خـوار خـویـش
ازسـخـن حـظـی ندارم زآنکـه غـافـل می کـندبــلـبــلـان را عـشـق گـل از نـالـهـای زار خــویـش
بـود دل بـیمار و چـون عـشـقـت درو تأثـیر کردمـن بــدردش دفـع کـردم مـرگ از بـیـمـار خـویـش
بـوسـتـان پـر گـلـی و ز سـیف فـرغـانی مـدامگــل نــگــهـداری و داری خــار بــر دیـوار خــویـش