ستایش پادشاه

اصلاح شده در 2011/08/16 07:16 توسط Administrator — دسته‌بندی شده به عنوان: شعر کهن, مسعود سعد سلمان

مـلـکـا جـهـان ز عـدل تـو بـه نـوبـهار مـانـدکـف راد تـو بـدیـن ابـر زمـیـن نـگـار مـانـد
تـو بـزرگ شـهـریـاری و کـه دید شـهـریاریکه ز جـمع شهریاران بـه تـو شهریار ماند
تو شکار شیر خواهی و بدان نشاط جوییکه شکار گه ز خون راست به کارزار ماند
چو بـه حمله بـاز دست تـو بـه تـیغ تیز یازدهمه رزمگه بـه چشم تـو بـه مرغزار ماند
همه کـار ملک مخـصـوص بـه کـارکرد رایتهـمـه کــارکـرد رای تــو بــه روزگـار مـانـد
چـو ز آتـش شـکـوه تـو جـدا شـود شـراریدل دشمن تو خواهم که بـدان شرار ماند